دانلود پروژه رشته تاریخ در مورد هویدا و وزیرانش – قسمت سوم

دانلود پایان نامه

عیب‌جویانش بعدها گفتند كه بزرگترین گناه هویدا این بود كه همه‌ی هوش و ذكاوتش را به كار برد تا رژیم شاه را از لحاظ فكری آبرومند سازد و این كاری بود كه هیچ یك از پیشینیان او، یا حتی خود شاه كه شیفته‌ی انضباط و روش نظامی بود نمی‌توانست از عهده‌ی آن برآید.

با زیركی ضعیف شاه را برای شنیدن تملق و به ویژه تمایل او را برای مقایسه شدن با دوگل، تشخیص داد و به بازی گرفتن این خصلت در اخلاق شاه، بیگانگی و جدایی او را از مردمش تشدید كرد و به خصوص از هویدا كه خود زاده‌ی فرهنگ سنت‌های روشنفكری غرب بود، چنین انتظاری نمی‌رفت.

نکته مهم : برای استفاده از متن کامل تحقیق یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و تحقیق دانشگاهی در رشته های مختلف است که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

این‌ها چه بسا انتقادهای بجایی باشد. عقیده‌ی خود من اینست كه هویدا هر كس و هر چه بود، در برابر عوامل اساسی داخلی و خارجی كه باعث انقلاب ایران شد ناچیز بود. به عبارت دیگر، به هیچ وجه اطمینان ندارم كه اگر فردی با روشنفكری كمتر هم نخست‌وزیر می‌بود، سلطنت دوام بیابد. در فاصله‌ی استعفای دكتر امینی در سال 1342 و بروز انقلاب هیچ یك از نخست‌وزیران ایران جز آلتی برای انجام كامل خواست‌های شاه‌ نبودند. سراسر این دوره اگر كسی هم جرأت می‌كرد حرفی بزند گوشش بدهكار نبود.

روزی در سال 1348 خبرم كرد كه والا حضرت اشرف كه مسئولیت‌های بین‌المللی‌اش در زمینه‌‌ی مبارزه با بی‌سوادی و حقوق زنان توسعه می‌یافت، به شخصی كه بتواند از عهده‌ی كارهایش برآید نیاز دارد. در ضمن والاحضرت به زودی عازم هندوستان بود، آیا من می‌توانستم ایشان را در این سفر همراهی كنم.

گرچه با والاحضرت آشنایی چندانی نداشتم، اما من هم مثل همه آگاه بودم. او زنی است بسیار مقتدر، پر شهامت و بی‌پروا، مصر در تحقق اهدافش، دست و دلباز نسبت به دوستان، دیدار ما از هند تصادفاً خوب برگزار گردید.

وقتی از من خواسته شد كه در دیدار سالانه والاحضرت از مجمع عمومی سازمان ملل متحد او را همراهی كنم، احساس شعف كردم. معمول این بود كه وزیر خارجه طی دوهفته‌ی اول مجمع عمومی به نیویورك برود، سخنرانی خود را ایراد كند، با همتایان خود از سایر ممالك مذاكراتی انجام دهد، چند میهمانی بدهد و به چند میهمانی برود. آن‌گاه مرخص شود و صحنه را برای ورود والا‌حضرت به عنوان رئیس هیئت نمایندگی در بقیه‌ی دوره مجمع خالی سازد.

هرچه تماس‌های ما تداوم یافت بیشتر او را شناختم. یك وجهه‌ای به ویژه بارز خصلتش برایم نمایان‌تر شد: سراسر هستی این زن بر عشق خلل‌ناپذیر مردی استوار بود كه او را می‌پرستید. او برادر دوقلویش بود.

در سال 1352 پس از سه سال در خدمت والاحضرت با عنوان مشاور نخست‌وزیر، به نخست‌وزیری برگشتم و با روشن‌بینی فعلی كه ناشی از تجربه‌ی گذشته است، دوره‌ی سه سال بعدی (1353-56) در آینده‌ی ایران نقش حیاتی داشت، هر چه درآمد كشور افزایش یافت، اعتماد شاه به توانایی خود در رهبری مردم و تحقق هدف‌های (گزاف) اقتصادی كه در سر می‌پروراند بیشتر شد. برنامه‌های توسعه با هزینه‌های سنگین كه از طاقت نیروی انسانی و زیربنایی كشور خارج بود، به عهده گرفته شد و این اقدامات سرچشمه‌ی نابسامانی اقتصادی عظیمی بود كه از سال 1355 به بعد روز‌به روز بیشتر نمایان گردید.

در بهار 1355 به هویدا اشاره كردم كه بدم نمی‌آمد تغییر ماموریت بدهم، همان‌گونه كه خودش گاهی در خلوت اعتراف می‌كرد برداشتش از مسائل دیگر فاقد نوآوری شده بود. وعده و وعیدهایش به مردم قاطعیت نداشت، بیانات سیاسی‌اش بی‌اعتبار می‌نمود. به شدت خسته و بسیار زودرنج و سخت بی‌تاب و بدخو شده بود. بدین جهت هوای ماموریت در خارج، به سرم زده بود.

با هر دو حامیان خود، «نخست‌وزیر و والاحضرت» مشورت كردم. هویدا از درخواستم حمایت كرد و قول داد در فرصت مناسب با شاه صحبت كند، والاحضرت كه هم در وفاداری به دوستان و هم در پیگیری خواسته‌هایش سرسخت بود اظهار داشت كه من باید به ماموریت لندن بروم. (اما هرگز به طور جدی به مغزم خطور نمی‌كرد كه چنین پستی به من داده بشود) و اظهار داشت كه در اولین فرصت با برادرش صحبت خواهد كرد، رضایت او را جلب خواهد نمود و اوامر ملوكانه را به وزیر خارجه ابلاغ خواهد كرد، «شاه موافقت كرد».

هویدا كه از سرعت اقدام والاحضرت متحیر شده بود، ابراز خرسندی كرد و بدین قرار، در تابستان 1355 چند روز پیش از موعدی كه والاحضرت قرار بود به لندن سفر كند، برای عهده‌دار شدن سمت جدیدم وارد لندن شدم.

آخرین صدای مردی كه سیزده سال نخست‌وزیر بود

ویلیام شوكراس در كتاب آخرین سفر شاه صفحه‌ی 262 می‌نویسد:

در هفتم آوریل شنیدم كه امیرعباس هویدا طی یك محاكمه‌ی سریع محكوم به مرگ و اعدام شده است.

شاه در صفحه‌ی 185 كتاب پاسخ به تاریخ نوشت: تمام روز، من خود را در اتاقی دربسته‌ زندانی كردم و به دعاكردن پرداختم.

شوكراس می‌نویسد شاه دلایلی برای پشیمانی داشت. هویدا به این جهت كشته شد كه شاه اجازه داده بود سپر بلای او قرار گیرد.

هویدا فراماسون و عضو یكی از لژهای فرانسوی بود و به این جهت با بسیاری از سیاستمداران و بازرگانان فرانسوی روابط نزدیك داشت. او مردی بود فربه، كله طاس و به كاریكاتور رهبانان ایتالیایی می‌مانست و مثل كاریكاتورها نیز همیشه شاد و سرحال بود. برخلاف بیشتر اعضای دربار پهلوی او چندان علاقه‌ای به زنان نداشت و همسرش لیلا را كه زنی بود خوش‌رو و با نشاط و رك‌گو طلاق داد.

در میان داستان‌های مشهوری كه از او بر سر زبانهاست، یكی درباره‌ی «ریچارد هلمز»، رئیس سابق سازمان «سیا» است كه در 1973 سفیر آمریكا در تهران شد. «ولادیمیر یروی یف» سفیر شوروی ضمن یك میهمانی در كاخ نخست‌وزیری به سوی هویدا رفت و با طعنه گفت: «شنیده‌ایم كه آمریكایی‌ها جاسوس شماره‌ی یك خود را به ایران می‌فرستند» و هویدا به آرامی به او نگریست و پاسخ داد: آمریكایی‌ها دوستان ما هستند، دست‌كم جاسوس شماره‌ی ده خود را برایمان نمی‌فرستند.

ویلیام شوكراس به نقل قول از سرویلیام پارسونز می‌نویسد: آیا هویدا فاسد بود؟ از یك لحاظ هر كس كه از نزدیك با شاه مربوط بود فاسد بود و یا فاسد می‌شد. ماهیت سیستم این طور بود. فساد، اشكال گوناگون به خود گرفته بود. میل نزدیك شدن به شاه شاید قوی‌تر از همه بود. هویدا یقیناً این را طالب بود. ولی بسیاری از همتایان او طالب ثروت هم بودند. او یكی از معدود افرادی بود كه به «قول خودش» با داشتن مقام عالی از نظر مالی پاكدامن بود. او حق استفاده از اقامتگاه نخست‌وزیر را با ریخت و پاش‌هایش داشت. اما، درخانه‌ی شخصی نسبتاً كوچكی زندگی می‌كرد، با این وصف شكاكی بیمارگونه‌ای داشت و «مثل شاه» به ساخت و پاخت و استفاده از راههای نامشروع معتقد بود. در سال‌های دهه‌ی 1960 كه هنوز فساد ابعادی وحشتناك نیافته بود، هویدا از دریافت هرگونه پولی به عنوان كمیسیون برای جوش دادن معاملات كه درباریان و مقامات بلندپایه‌ی دولت را در خود غرق كرده بود، سرباز می‌زد و با آهی كوچك و لبخندی طعنه‌آمیز می‌گفت: «خوب چه می‌شد كرد، این كارها بچه‌ها را خوشحال می‌كند».

هویدا بیش از یك صد میلیون دلار بودجه‌ی سری در اختیار داشت و با آن می‌توانست به هر كس كه بخواهد پاداش بدهد و از این راه كسانی را كه قابل خرید بودند خریداری نماید.

ساواك طی شماره‌ی 20588 تاریخ 18/11/1355 به دستور هویدا كلیه‌ی مایحتاج منزل و همچنین وسایل فنی و غیرفنی گلخانه سامان خانم امامی واقع در كرج كه جدیدترین گلخانه‌ی پیش ساخته و مجهز به مدرن‌ترین دستگاهها است از طریق نخست‌وزیری از داخل و خارج تهیه و وجه آن از بودجه‌ی محرمانه نخست‌وزیر پرداخت می‌شود.

مجله‌ی فرچون چاپ آمریكا در سال 1974 طی مقاله‌ای می‌نویسد:

هویدا از جمله مشاوران معدود شاه نبود كه گاهی جرات می‌كردند از او سوال كنند. برعكس او می‌خواست مشكلاتی را كه در نتیجه‌ی راه‌پیمایی اجباری به سوی تمدن بزرگ در نیمه‌ی سال‌های 70 پیش می‌آمد برطرف سازد. در حالی كه با رضایت به پیپ دان هیل خود پك می‌زد، به یك نویسنده‌ی ناباور آمریكایی گفت «در كشورهای غربی شما درباره‌ی هر مسئله‌ای زیاد بحث‌و گفت‌وگو می‌كنید». موضوع را از یك كمیسیون به كمیسیون دیگر ارجاع می‌كنید، «در اینجا ما فقط به حضور شاه می‌رویم و سپس عمل می‌كنیم».

فرشته رضوی در یك مصاحبه‌ای به ویلیام شوكراس نویسنده‌ی كتاب آخرین سفر شاه می‌گوید (صفحه‌ی 266): به تدریج كه سال‌ها می‌گذشت، هویدا بیشتر متوجه می‌شد كه دارد سیستم به شدت پوسیده و فاسدی را اداره می‌كند، در حالی كه در انظار عمومی از رویاهای پیشرفت شاه دفاع می‌كرد، به طور خصوصی با خرید مقادیر هنگفت اسلحه مخالفت می‌ورزید و تشخیص داده بود كه پس از افزایش بهای نفت در 74-1973 فساد به صورتی زننده در آمده است.

فریدون هویدا در كتاب سقوط شاه صفحات 79-80 می‌نویسد:

در یك ضیافت شام هویدا به یك تاجر بسیار ثروتمند ایرانی در آن سوی سالن اشاره كرد و گفت، این آقا در یك معامله معادل ششصد برابر حقوق من سود برده است، در موارد متعدد در جمع دوستانش مشت روی میز می‌كوبید و به فساد خانواده‌ی شاه لعنت می‌فرستاد. ضمن یكی از ضیافت‌های شام در 1978 او را پای تلفن خواستند و ظاهراً به او اطلاع دادند كه یكی از شاهدخت‌ها به گارد شاهنشاهی دستور داده است كه یكی از شركای تجارتی خارجی‌اش را بازداشت كند. والاحضرت از این شخص دلخور بود و آن مرد برای آزادی‌اش می‌بایست یك میلیون دلار به شاهدخت بپردازد. هویدا رو به مدعوین كرد و گفت «رژیم دارد از درون می‌پوسد».

ویلیام شوكراس از قول لیلا امامی می‌گوید:

هویدا سرانجام شاه را راضی كرد كه مقرراتی برای فعالیت‌های تجارتی خانواده‌اش وضع كند. اما آنچنان دیگر دیر شده بود كه این كار بی‌معنی می‌نمود. این كار فقط نفرت خانواده‌ی شاه را به هویدا جلب كرد. لیلا می‌گوید آن‌ها ایران را نه یك كشور بلكه یك تجارتخانه می‌پنداشتند.

شوكراس به نقل قول از سرآنتونی پارسونز صفحه 367 می‌نویسد:

شاید هویدا به خاطر فاصله‌ای كه از خانواده‌ی سلطنتی گرفته بود و به علت شهرتی كه در زندگی ساده داشت شهرتش را در میان مردم حفظ كرده بود. یك شب در اوایل 1978 پس از آشوب‌هایی كه نخستین حمله‌ی جدی به تاج و تخت بود، هویدا، آنتونی پارسونز را با اتومبیل خودش به محلات فقیرنشین جنوب تهران بود. آن دو در راه‌بندان گرفتار شدند و مردم هویدا را شناختند، دور اتومبیلش جمع شدند. او را بوسیدند، از پنجره‌ی اتومبیل دوستانه دست به شانه‌اش زدند.

پارسونز می‌گوید: هنگامی كه حركت كردیم به او گفتم سوار شدن به اتومبیل چنین سیاستمدار محبوبی مایه‌ی خوشحالی است.

شوكراس از قول امیرخسرو افشار، سیاستمدار برجسته‌ی ایران می‌نویسد: مخالفین هویدا او را سرزنش می‌كنند كه چرا هیچ‌گاه با عقاید افراطی شاه مخالفت نمی‌كند، اما هیچ یك از وزرا و مقامات بلند پایه‌ی ایران جرات چنین كاری را نداشتند، «زیرا شاه در مقامی بود كه تحمل هیچ انتقادی را نداشت.» زمانی كه اسدالله علم، وزیر دربار در اواسط دهه‌ی 1970 توصیه‌های ناخوشایندی به شاه می‌نمود. شاه‌به اطرافیانش می‌گفت كه علم پیر و خرف شده است.

روزنامه‌ی نیویورك تایمز در 15 مارس 1979 نوشت:

ده روز پس از آن كه هویدا خود را تسلیم كرد، او را با سه تن از امرای آرتش در مدرسه‌ی علوی، محل اقامتگاه آیت‌الله خمینی به معرض تماشای عموم گذاشتند. آنان را به عنوان «چند تن از دزدان سرشناسی كه طی ده‌سال اخیر كشور را اداره می‌كردند به خبرنگاران خارجی معرفی نمودند». هویدا به عصایش تكیه داده بود و خسته می‌نمود، اما تلاش كرد خوش مشربی سابقش را حفظ كند، اظهار داشت انتظار دارد طبق اصول صحیح اسلامی محاكمه بشود، من مسئولیت اعمال خود را برعهده می‌گیرم و از هیچ چیز ترس ندارم، چون به خدا اعتقاد دارم.

سپس «ابراهیم یزدی» یكی از دستیاران آیت‌الله خیمنی از او در برابر تلویزیون بازپرسی كرد. نیویورك تایمز می‌نویسد كه ابراهیم یزدی یك تبعه‌ی آمریكا بود و قبلاً در دانشگاه بایلور تگزاس شیمی تدریس می‌كرد، سفارت آمریكا در تلگرامی به واشینگتن او را «بازپرس اصلی ژاكوبنهای ایرانی» نامید.

فرشته رضوی در مصاحبه‌ای می‌گوید: آخرین بار كه هویدا را در زندان ملاقات كردم او روی زمین سرد و مرطوب یك سلول كوچك بدون پنجره و بدون مستراح خوابیده بود.

در همان زندان یك گروه از رادیو و تلویزیون فرانسه از او دیدن كردند.

اوكرانت خانم خبرنگار تلویزیون به هویدا گفت كه مردم در سراسر دنیا می‌خواهند چهره‌ی شما را در زندان ببینند و سوالاتی دارند كه علاقمند هستند پاسخ آن‌ها را از شما بشنوند. آیا شما اطلاع داشتید كه زندانیان را شكنجه می‌دهند؟

هویدا پاسخ داد كه اطلاع نداشته است.

چگونه ممكن است یك نخست‌وزیر از آنچه می‌گذرد بی‌اطلاع باشد؟

در پاسخ این سوال هویدا گفت من مقصر نیستم، این‌گونه مسائل مختص شاه بود. مجله‌ی پاری ماچ در 20 آوریل در مقاله‌ای نوشت:

دو هفته بعد كه فیلم مصاحبه با هویدا در فرانسه پخش شد، خشم همگان را برانگیخت.

یكی از نویسندگان معروف روزنامه‌ی فیگارو نوشت:

این كار نفر‌آوری است. هیچ روزنامه‌نگاری حق ندارد در این گونه مسخره‌بازی‌ها شركت كند. با یك زندانی سیاسی در زندان انفرادی در حالی كه دشمنانش در گوشه‌ای نشسته‌اند، سوال و جواب نمی‌كنند. نباید از او پرسید كه مجرم است یا نیست، نباید كوشید سخنانی را از او بیرون كشید كه ممكن است علیه او به كار رود و به اعدامش منجر بشود، مسئله این نیست كه كه هویدا مجرم است یا نه. مسئله این است كه خبرنگار «خانم اوكرانت» نباید سوالاتی در مورد شكنجه از او می‌نمود. خانم اوكرانت مانند دادستان و حتی بدتر از آن مانند یك عامل تحریك و جاسوس زندان رفتار كرد.

خانم اوكرانت (خبرنگار) در روزنامه‌ی اورور روز 9 آوریل نوشت كه:

او صدا و سیمای مردی را برای جهانیان آورده است كه دنیا باید آن را به یاد داشته باشد، ما بازتاب صدای او بودیم، هویدا از زمانی كه شاه دستور بازداشت او را داده بود ساكت بود، روزنامه‌ها نه حق‌داشتند كه در این توطئه‌ی سكوت شركت كنند و نه اینكه اجازه دهند زندانی سیاسی در «انزوای اجباری بپوسد».

برای دیدن قسمت های دیگر این تحقیق لطفا” از منوی جستجوی سایت که در قسمت بالا قرار دارد استفاده کنید. یا از منوی سایت، فایل های دسته بندی رشته مورد نظر خود را ببینید.

با فرمت ورد

Leave a comment