دانلود تحقیق در مورد پروژه روایتگری، مدرنیته و تراژدی -قسمت دوم

دانلود پایان نامه

 

روایت‌ها در مورد اعمال شخصیت‌ها در روایت ادبی دارند. روایت‌ها در مورد اعمال هستند، (معمولا در مورد اعمال انسانی، در برخی شرایط مشكل‌زا) برای ما انسان‌ها به سهولت، روشی وجود ندارد تا از این واقعیت انسانی صرف‌نظر كنیم.انجام این كار می‌طلبد كه ما موجوداتی كاملا متفاوت از آنچه اكنون هستیم بشویم به میزانی كه زندگی برای ما فهم پذیر باشد، ما قطعا به همان میزان قادر خواهیم بود و خود را مانند شخصیت‌های یك داستان بینگاریم كه در میان مسائلی كه در محیط پیشروی آنها قرار دارد، اعمال نقش می‌كنند.

 

نکته مهم : برای استفاده از متن کامل تحقیق یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و تحقیق دانشگاهی در رشته های مختلف است که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

حتی خود نویسندگان پست مدرن (كه من اكنون نمی‌توانم به تشریح جزییات آثارشان بپردازم)، هم برای نوشتن نثر پست مدرن می‌باید خود را همچون سوژه‌ای كه ملتزم به فعل ارادی است در نظر گیرند. در واقع كمی مسخره است كه فلاسفه و جامعه‌شناسان علم پست مدرن (مثلا جوزف روز (1996) در آخرین اثرش) قویا به نیاز به جدی گرفتن جنبه روایتی علم، تاكید می‌كنند و در نتیجه با پوزش از پست مدرنیسم، مفهومی به طور منسجم مدرنیستی را به كار می‌گیرند. فیلسوف‌‌های مدرنیست علوم، لزوما نمی‌خواهند كه با این ایده مخالفت كنند كه علم مثل هر یك از دیگر فعالیت‌های انسانی تا اندازه‌ای به واسطه روایت‌های گذشته شده در آن و در مورد آن، شكل می‌گیرد. بر عكس، آنها با اعطای جایگاه مهمی به روایت، در شكل‌دهی به جهان‌بینی علمی، به متفكران پست مدرن می‌پیوندند.

2- حال باید بگویم كه به رغم مدرنیته (یا پست مدرنیته) تمام و كمال [حاكم بر] عصرمان، نباید فقط نمونه‌های ادبی مدرن و پست مدرن از زندگی انسانی را به حساب آوریم (یعنی روایت خطی و روایت خودآگاهی منقطع را)، بلكه باید آمادگی این را داشته باشیم كه دست كم هر از چندی بر حسب نگرش ماقبل مدرن؛ مثلا نگرش تراژدی كلاسیك، زندگیمان را بنگریم.

ممكن است به این گمان افتیم كه شاید خطاهای جدی ما در زندگی، توسط هیچ یك از نیروهای فوق طبیعی مورد انتقام قرار نگیرد، اما مع‌هذا توسط دیگر انسان‌ها یا طبیعت غیر انسانی، تلافی می‌شود و یا حداقل می‌توانیم این خطاها را این گونه تفسیر كنیم. مثلا می‌توانیم تصادف دلخراش اتومبیل یا سقوط هواپیما را همچون قیاسی با مكافاتی كه قهرمان تراژیك بعد از ارتكاب خطاهای تراژیك با آنها مواجه شد، تصور كنیم. بدون شك اكثر مردم چنین ایده‌ای را ایده‌ای غیر عقلانی می‌دانند. مردمی كه در چنین تصادفاتی می‌میرند معمولا بی‌گناه هستند (تنها به میلیون‌ها نفری كه در جنگ‌ها و قتل‌عام‌ها می‌میرند توجه كنید.) آنها هرگز كاری نكردند كه مستوجب انتقام باشند. آنها هیچ خطای تراژیكی (مصیبت باری) مرتكب نشدند. آنها فقط به نحو غیر ضروری [=تصادفی] مردند.

ولی نكته اصلی، این نیست. چهره‌های [شاخص] تراژیك مثل ادیپ و هملت نیز به معنایی بی‌گناه بودند. شاید تراژیك‌ترین (مصیبت‌بارترین) چیزی كه ممكن است برای انسان رخ دهد، این باشد كه حتی از زندگی معصومانه هم ممكن است انتقام گرفته شود. به عبارتی متعارف، حتی اگر شخصیت [تراژیك] بی‌گناه یا حتی با فضلیت باشد، باز ممكن است به شكل بنیادین چیزی «اشتباه» در زندگی‌اش و یا هر واقعیتی كه او به نحوی در آن زندگی‌ می‌كند، وجود داشته باشد. ما كمابیش ممكن است در جوامع اقتصادی مدرن (و پست مدرن) به سهولت درباره زندگی خود به مثابه جرایمی علیه انسانیت بیندیشیم، چرا كه زندگی خود را به شیوه‌ای سامان می‌دهیم كه طبیعت غیر انسانی و افراد فقیر جهان سومی، بی‌اندازه از آن صدمه می‌بینند.

ما حتی اگر در حد و اندازه موازین لیبرال دموكراسی غربی خود، به شكل مسوولانه زندگی كنیم، نمی‌توانیم با دادن اعانه به این درد رو به افزایش مددی رسانیم. ما مستحق مكافات هستیم.

شاید تجربه مسیحی گناه یا محكومیت اخلاقی در مقابل خدا بهترین تشبیه به تجربه‌ای باشد كه سعی در تشریح آن را دارم (تجربه‌ای كه ما به عنوان مردمان ثروتمند غربی باید مستعدش باشیم.) به استثنای این كه جهان‌بینی تراژدی، دركی از رستگاری مسیحی ندارد.

چیزی كه می‌خواهم بگویم این است كه هنگامی كه ما سعی در فهم ماهیت بشریمان داریم، دیدگاه‌هایی كه توسط فیزیك پایه، بیولوژی مولكولی و فیزیولوژی عصبی درباره جهان ارائه شد، تنها دیدگاه‌های معتبر در تبیین جهان [و انسانیت] نیستند.

ما باید چشممان را به سوی آنچه مثلا تراژدی (در بین بسیاری چشم‌اندازهای احتمالا تنش‌زا) می‌تواند در مورد زندگی به ما بگوید، بگشاییم. بر اساس روحیه كثرت‌گرای پراگماتیسم، ما بر این كه تفسیرمان از جهان را نظم و سامان دهیم به گونه‌ای كه ناظر به جایگاه ما در آن باشد، می‌باید تنوع دیدگاه‌ها و بازی‌های زبانی مختلف را متحمل شویم. دیدگاه‌ها و بازی‌های زبانی‌ای كه موازین متفاوتی را برای مقبولیت به كار می‌‌گیرند، اهداف متفاوتی را دنبال می‌كنند و نیازهای انسانی متفاوتی را ارضا می‌كنند. (نك: پیلستروم 1996)

البته علوم مدرن یكی از این چشم‌اندازهای انسان به واقعیت است ولی تصویر ماقبل مدرنی تراژیك از وضعیت متزلزل انسان در جهان نمی‌باید به این خاطر كه «بداهتی علمی» برای صحتش موجود نیست، طرد شود. به عبارت دیگر تراژدی تصویری درست است كه بر اهداف عملی كاملا متفاوتی مبتنی است. پراگماتیست‌ها دائما این تعدد روش‌های تجربه كردن و معنابخشی به انسان و واقعیت غیر انسانی را محترم شمرده‌اند.

آنها كاری به افسانه «چشم‌انداز خداگونه» (مطلق) نسبت به جهان ندارند. (البته در اینجا سنت‌های پراگماتیسم و پست مدرنیست شبیه هم هستند) ولی بر خلاف پست‌مدرن‌ها، پراگماتیست‌ها سعی ندارند مفهوم سوژه انسانی را ویران كنند. در عوض، آنها به نیاز ما به طرح مسائلی پیرامون معنا و اهمیت زندگی فردیمان احترام قائلند. بنابراین، پراگماتیسم همچنین ممكن است بتواند به نیازهای ما (نیازهای قطعی انسان) یاری رساند [به این طریق كه] بتوانیم حیاتمان را همچون حیاتی تراژیك درك كنیم (و یا ارتباط احتمال میان دیدگاه‌های ماقبل مدرن و مدرن را به مثابه روایت‌های تراژیك نشان دهیم.)

مثال‌های مناسب بسیار است. شاید منشاء شناخت ماقبل مدرن جدا مهم دیگر برای كسانی كه می‌خواهند از محدودیت انسانی خود معنایی حاصل كنند، كتاب ایوب (Book of Job) باشد. (كه البته یك تراژدی نیست). خواندن داستانی در مورد ایوب ممكن است ما را از كوچكی و حقارت خود در مقام اجزاء جهان وسیع غیر اخلاقی آگاه سازد. (1989، C.F Wilcox) صرف نظر از این كه ما خداپرست یا كافر یا لاادری‌گر باشیم.

در اینجا مساله این است كه چگونه می‌باید از نسبی‌گرایی غیر نقادانه اجتناب كرد (همان طور كه این مساله همیشگی فلسفه بوده است). چرا كه ما می توانیم (یا می‌باید) زندگی‌مان را بر اساس تراژدی سامان دهیم و تكبر و مكافات ناشی از آن را دریابیم یا زندگی‌مان را بر اساس كتاب ایوب سامان دهیم و جهل و ضعف خود را در مقابل اسرار خلقت دریابیم، ولی نمی‌توانیم (دست كم به طریق عاقلانه و مسوولانه) زندگی‌مان را بر اساس طالع‌بینی سامان دهیم. (یك رویه و دیدگاه ماقبل مدرن دیگر) و نیروهای بین ستاره‌ای علی و معلولی را كه وقایع زندگیمان را معین می‌كند مفروض داریم؟ تراژدی و كتاب مقدس مسیحی (انجیل) و طالع‌بینی (بر اساس اصطلاحی كه نلسون گودمن به كار برده است) در فرهنگ انسانی مستحكم شده‌اند دیدگاهی هنجارین وجود دارد كه بر اساس آن می‌توانیم بگوییم كه 2 دیدگاه از این 3 باید به طور جدی (هر چند شكل نقادانه) بر زندگی انسان منعكس شود، در حالی كه سومی نمی‌باید بر زندگی انسان منعكس شود. به عبارتی می‌باید گفت كه اهداف انسانی به دست آمده از تراژدی و كتاب مقدس (با تفسیری غیر بنیادگرایانه) بسی جدی‌تر و بهتر از اهدافی است كه به وسیله طالع‌بینی یا (هر یك از شبه علوم دیگر) به دست آمدند. به شدت شگفت‌آور است كه یكی از اتهاماتی كه پراگماتیست‌ها مرتبا با آن مواجه می‌شوند، اتهام هم‌ارزی پراگماتیسم با نسبی‌گرایی است.

افراطی‌ترین شكل نسبی‌گرایی فلسفه دیدگاه سوبژكتیویستی اول شخص است كه بر اساس آن من خود تنها معیار ممكن برای عقلانیت (یا قابلیت پذیرش اخلاقی و دیگر ارزش‌های هنجارین) عقایدم، اعمالم و غیره هستم. این امر بدون شك وضعیتی احتمالی است و هنوز با یك مثال دیگر مرتبط است. (قطعا مثالی مدرن و نه ماقبل مدرن) مثالی كه بتواند قوالب (چارچوب‌ها) قطعی غیر علمی به ظاهر غیر عقلانی را آشكار كند: جستجوی وجود اصیل و یا اصالت به عنوان مولفه‌های زندگی فردی‌مان.

این جستجو (تحقیق) به شكل تفكیك‌ناپذیری با اجتناب‌ناپذیری مرگ و تجربه گناهی كه پیشتر از آن یاد شد مرتبط می‌شود. سنت اگزیستانسیالیستی بسیار مورد بحث قرار گرفته است، یعنی آثار چهره‌های ادبی و فلسفی‌ای چون نیچه، كركگور، هایدگر، سارتر و كامو (كولومب 1995).

اگر چنین باشد كه خود اعتبار و اصالت (authentialy) خود را بیافرینیم و در این اعتبار بخشی كسی جز خود ما نباشد كه رفتارمان را محكوم یا تایید كند، خطر نفس‌گرایی (من آیینی solipsism)ای ما را تهدید می‌كند كه نباید از آن چشم بپوشیم. اگر من مقایس ارزیابی‌ زندگی‌ام (اصالت و اعتبار و كیفیت اخلاقی آن و یا هر چیز دیگری در مورد زندگی‌ام) باشم، پس من در این جهان به معنای تام و تمام تنها هستم. این جهان، جهان من است. مضافا این كه اعتقاد به این نگرش كمابیش محتمل است. واقعا نمی‌توان علیه من آیینی (solipsism) بر اساس مبانی نظری استدلال كرد. در عوض این استدلال می‌تواند بر پایه تصمیمی اخلاقی كه منجر به نوعی زندگی (اصیل) می‌شود و عقاید فردی انسان را در معرض معیار هنجاری عمومی قرار می‌دهد، مبتنی شود.

3) بنابراین هیچ راه‌حل مستدل ساده برای مساله نسبی‌گرایی، سوبژكتیویسم و من آیینی (solipsism) وجود ندارد. این مساله زمانی در مقابل ما قرار می‌گیرد كه ما درگیر موضوعات انسان‌شناسی فلسفی‌ای چون معنای زندگی انسان (یا عدم معنای آن) شویم. طرح و پیشنهاد اصلی من در اینجا این است كه سنت پراگماتیسم، قادر است بهتر از بسیاری چارچوب‌ها و قوالب فلسفی و غیر فلسفی، ظرفیت در نظر گرفتن نیاز ما به تامل هنجارین پیرامون دیدگاه‌هایی كه زندگی ما را می‌توانند سامان دهند (به شیوه‌ های ماقبل مدرن، مدرن یا پست‌مدرن) داراست. پراگماتیسم، دست كم به شكلی كه ویلیام جیمز و جان دیوئی به ارث نهادند، می‌تواند واكنشی معقول به «حس تراژیك زندگی» باشد.

این در حالی است كه تمام مبانی، چه فلسفی، چه دینی و چه علمی را كه رها ساخته‌ایم، می‌تواند به ما مدد رساند تا با ضعف مطلق و ناامنی مابعدالطبیعی (فلسفی) و فقدان تضمین مطلق سعادت یا دستور اخلاقی (درون مایه‌ای كه ما می‌توانیم آن را به نحو اصیل‌تری سنت غیر بنیادگرا در فلسفه بنامیم) یعنی از كتاب ایوب گرفته تا پراگماتیسم سنتی و سپس اگزیستانسیالیسم اصالت ماده و مفهوم قطعیت ویتگنشتاین (نك به ویتگنشتاین 1969) و اندیشه نوپراگماتیست‌هایی چون ویلارد كواین، ریچارد رورتی و هیلاری پاتنام زندگی كنیم. پراگماتیسم می‌تواند به چارچوب فلسفی مفیدی برای جستجوی زمینه‌های مشترك میان واكنش‌های مذهبی و فلسفی خوشبینانه نسبت به مساله زندگی از یك سو و بدبینی پوچ‌گرایی از سوی دیگر مبدل شود. به علاوه پراگماتیسم می‌تواند به ما دورنمایی هنجارین نسبت به آن نوع بازی‌های زبانی و فعالیت‌هایی كه می‌باید در تعلیمات تفكری و جدی‌مان موجود باشد (كه چگونه مخمصه ناامن و بی‌بنیادمان را به پیش ببریم) ارائه دهد.

پراگماتیست تاكید می‌كند كه نه تنها فعالیت‌های ما خود معیار هنجاری موفقیت خود را تعیین می‌كنند، همچنین فعالیت‌ها ممكن است با آن معیارها تطبیق نكنند. از آنجا كه تحقیق بر سر معناداری زندگی انسان یك فعالیت است، موفقیتش نیز باید به صورت هنجاری ارزیابی شود.

بنابراین نقش فلسفه در آموزش بشر قابل ملاحظه است؛ هر چند تحقق بالفعل این نقش مستلزم تلاش زیاد فیلسوفان است. معهذا چرا اجتناب از نسبی‌گرایی غیر هنجاری می‌باید كاری آسان باشد؟ چرا ما نباید آنچنان كه می‌توانیم پیرامون تهدید نسبی‌گرایی به مثابه تنش مثبت برای ما پراگماتیست‌ها كه می‌باید نقادانه و تاملی و در عین حال و به طور همزمان كثرت‌گرایانه و دارای تساهل باشند، بیندیشیم؟

البته نقش آموزشی فلسفه ذاتا نقشی مدرن است. از دیدگاه از حیث هنجاری معنی‌دار مدرنیته است كه ما می‌توانیم و می‌باید دیدگاه‌های ماقبل مدرن و پست مدرن (و در مسأله كنونی، مدرن) كه آنها را در معنابخشی به زندگی‌مان به كار بردیم، ارزیابی كنیم. به این معنا (و نه هیچ معنای بنیادین دیگر) مدرنیته هنوز در یك موقعیت انحصاری یا دست كم متمایز نسبت به انواع چارچوب‌های متفاوت كه ما در آنها سهیمیم و از آنها استفاده می‌كنیم، به سر می‌برد. فلسفه پراگماتیسم برای فرار از این مخمصه اخلاقی، راهی را به ما ارائه نمی‌دهد؛ ولی به ما كمك می‌كند كه چشمان خود را هم به روی روش‌های ماقبل مدرن و پست مدرن آموزش و هم روش‌های مدرنیته‌مان بگشاییم.

 

برای دیدن قسمت های دیگر این تحقیق لطفا” از منوی جستجوی سایت که در قسمت بالا قرار دارد استفاده کنید. یا از منوی سایت، فایل های دسته بندی رشته مورد نظر خود را ببینید.

Leave a comment