۱ – حساسیت[۳۴۴] : این ویژگی به آگاهی وجودی در فرد اشاده دارد. منظور آن است که فرد از احساسات، واکنش های بدنی و شهوات خود در هر لحظه آگاه باشد و بتواند صدای درونی وجودش را بشنود، نسبت به اضطراب گناه حساس باشد و قادر به همدردی با دیگران باشد.
۲- واقعگرایی[۳۴۵] : این ویژگی از طریق آموختن مهارت های ذهنی مثل آگاهی، گفتگو با خود، تصویر سازی ذهنی، قوانین ذهنی منطقی، اسناد و انتظارات منطقی حاصل می شود.
۳- ارتباط[۳۴۶] : این ویژگی به وسیله استفاده و پرورش مهارتهای ارتباطی، شروع مکالمه با دیگران، خودفاش سازی، گوش دادن فعال، توجه نشان دادن به دیگران، صمیمیت، همکاری، ابراز وجود، کنترل خشم و حل تعارض شکل می گیرد.
۴- فعالیتهای لذت بخش[۳۴۷] : این فعالیت ها شامل مهارت های تشخیص علایق، مهارت های کار، مهارت های مطالعه، مهارت های گذراندن اوقات فراغت و مهارت های مراقبت از سلامتی می باشد. انجام این فعالیت ها باعث ایجاد احساسات مثبت در فرد می شود.
۵ – تشخیص درست و نادرست[۳۴۸] : تشخیص درست و نادرست مستلزم وجود مهارت هایی است که باعث آشکار شدن همدردی در فرد، ابراز صمیمیت و محبت، زندگی اخلاقی در ارتباط با دیگران می گردد(نلسون _ جونز، ۲۰۰۳).
بطور خلاصه می توان گفت شخصیت سالم از نظر نلسون- جونز در فردی تجلی می یابد که دارای مهارت های ذهنی و ارتباط و عمل و به رشد معنوی دست یافته باشد.
۲-۶-گروه درمانی مبتنی بر رویکرد انسانگرایی
گروه درمانی[۳۴۹] عظیم ترین بخش از سومین انقلاب روانپزشکی است. اولین انقلاب آزادکردن دیوانگان از غل و زنجیر توسط دکتر پینل[۳۵۰] در ۱۷۹۳ رخ داد. دومین انقلاب در قرن نوزدهم بود که با پیدایش روان درمانی همراه بود. انقلاب سوم که هم اکنون در جریان است متاثر از نیروهای اجتماعی بوده و هدف آن جامعه درمانی است(ثنایی، ۱۳۷۴).
در لغت نامه روانشناسی گروه درمانی چنین تعریف شده است : درمان جمعی مشکلات روان شناختی که در آن دو یا تعداد بیشتری از افراد در یک یا دو درمانگر(رهبر) به تعامل به هم می پردازند. نقش درمانگر در جریان گروه تسهیل، تسریع و تفسیر می باشد. عامل مهم در تمام گروه ها ارتباط بین اعضا است. به این ترتیب که هر عضو دو نقش بیمار و درمانگر را به طور همزمان در برابر سایر اعضاء گروه ایفا می کند( کورزینی[۳۵۱] ، ۱۹۹۹). گروه های درمانی معمولا ۶ تا ۱۲ عضو دارند. جلسات نیز یک یا دو بار درهفته تشکیل می شوند (استوارت[۳۵۲] ، ۲۰۰۱ ). در کل هدف گروه درمانی تخفیف علائم، اصلاح روابط بین فردی و اصلاح وضعیت پویش های مخصوص خانواده یا زوجین است(سادوک و سادوک ،۲۰۰۵).
امتیازات گروه درمانی :
مزیت عمده ای که گروه درمانی نسبت به روان درمانی فردی داراست این است که افراد در جلسات گروهی بیشتر مشابه موقعیت های واقعی رفتار می کنند و واکنش نشان می دهند. در گروه درمانی در نتیجه عضویت خود در گروه معنای خاصی از هویت و پذیرش اجتماعی بدست می آورند. آنها دیگر تنها نیستند و در میان افرادی قرار دارند که همان اضطراب ها و مسائل عاطفی را تجربه می کنند. مشاهده چگونگی مقابله اعضا دیگر با مشکل راه های جدید مقابله را به فرد می آموزد. بازخورد سایر اعضا گروه باعث ایجاد یک آگاهی منحصر به فرد در مورد رفتار به او ارائه می دهد. گروه محل امنی برای تمرین رفتارهای جدید ایجاد می کند. اعضا با کمک همدیگر در گروه عزت نفس خود را تقویت کرده و بهتر به حل مشکلات خود نائل می آیند. از طرفی گروه درمانی تجارب خانوادگی و ارتباطات فرد با سایر اعضا خانواده را منعکس می کند و به مسایل پویای خانوادگی اجازه ظهور می دهد(فرد- مارتین[۳۵۳] ، ۱۹۹۹).
گروه درمانی، فرصتی فراهم می کند تا شخص نگرش ها و رفتار خود را ضمن تعامل با مردمان دیگری که دارای مشکلات و اختلالاتی همانند خود وی هستند، وارسی کند.
در گروه درمانی اصل مساوات به خوبی رعایت می شود که ممکن است در درمان انفرادی تجلی نیابد. در گروه درمانی تمام اعضا و گاهی درمانگر در یک سطح قرار می گیرند و به خود افشایی می پردازند. در حالیکه در درمان انفرادی بین مراجع و درمانگر رابطه هم سطحی شکل نمی گیرد. در درمان انفرادی درمانگر بیش از آنکه یک همراه باشد یک مربی است. گروه درمانی با فراهم آوردن فرصتی برای مشاهده تعامل اعضا گروه با یکدیگر اطلاعات درمانگر را در مورد مراجعان افزایش می دهند. اعضا نیز با گوش دادن به اظهارات دیگران در مورد مسایل خود که گاهی شدیدتر از مشکلات خودشان است و پی بردن به اینکه تنها نیستند، احساس بهتری پیدا می کنند . آنها با دیدن پیشرفتهای سایر اعضا امیدوار می شوند و از مفید بودن به حال دیگران احساس رضایت می کنند . اعتماد به نفس و مهارت های بین فردی افراد به واسطه شرکت در گروه ارتقا می یابد(بائومل[۳۵۴]، ۲۰۰۰). و بالاخره اینکه گروه درمانی مقرون به صرفه است و هزینه و وقت صرف شده برای درمان را کاهش می دهد.
در شکل های گروهی، درمان بیشتر اتفاق می افتد؛ چون در طی گروه درمانی، انسان ها به زندگی که سفر طولانی خود کاوی است متعهد می شوند( کوری، ۱۹۹۰).
یالوم[۳۵۵](۱۹۸۰) ادعا می کند که گروه قادر است شرایط مطلوبی را برای کار درمانی بر روی مسئولیت فردی مهیا کند. اگر گروه بر حالا و اینجا تمرکز کند، اعضا می توانند خود پیشنهاد بدهند که چطور به مشاهده ی بوجود آمدن یک احساس قربانی شدن بپردازند. بر طبق نظر یالوم اعضا مسئول احساسات بین فردیشان در گروه هستند. احساساتی که در گروه به معرض نمایش در می آید، اشاره ای گذرا از چگونگی رفتار آن ها در موقعیت های واقعی زندگی است. اعضا خودشان را به عنوان کسی که قربانی شرایط بیرونی شده، در نظر می گیرند. این باور از طریق باز خورد دیگران به زیر سؤال می رود. اعضاء یاد می گیرند خودشان را از دید دیگران ببینند و راه هایی که بازخورد رفتارشان بر دیگران تأثیر می گذارد را می آموزند. به علاوه آن ها یاد می گیرند که در شرایط گروهی چگونه موقعیت های زندگی روزمره شان را بازسازی کنند. این اکتشافات می تواند در بوجود آمدن حس مسئولیت برای تغییر مؤثر واقع شود. بر اساس دیدگاه یالوم رهبر گروه اگزیستانسیالیست باید به اعضا پیشنهاد کند که یک مسئولیت اصیل و حقیقی در حال کار کردن به عنوان یک گروه، برای در نظر بگیرند. در این روش تک تک اعضای گروه روش هایی برای کسب مسئولیت بزرگتری برای دوران زندگیشان می آموزند :
گروه درمانی همراه با عملکرد و تأثیر متقابل اعضاء، مسئولیت پذیری را تسهیل می کند. این فرض نه تنها به وسیله آگاه کردن اعضا از همکاری شخص خودشان در نارضایتی از موقعیت های زندگی خود، بلکه به وسیله ی تأکید بر نقش هر عضو در هدایت گروه تحقق می یابد: این اصل بیان می کند که اگر اعضا هنگام کار کردن در گروه مسئول باشند. به این آگاهی دست پیدا خواهند کرد که قدرت و توانایی(حتی وظیفه و تعهد) دارند که در تمام محیط ها و فعلیت های زندگیشان مسئول باشند(کوری، ۱۳۸۵).
۲-۳- باورهای ارتباطی
دیدگاه های شناختی، سلامت یا عدم سلامت روانی را به نحوه دریافت و تفسیر افراد از جهان و یا به طور اخص، محیط پیرامون وابسته دانسته اند(بک، اپشتاین و هریسون[۳۵۶]، ۱۹۸۳ ؛ بک ، راش ، شاو و امری[۳۵۷] ، ۱۹۷۹ ؛ سومرز ـ فلانگان و سومرز ـ فلانگان[۳۵۸] ، ۲۰۰۴).
هر اندازه دریافت افراد از محیط پیرامون و انعکاس آن در ذهن به واقعیت نزدیک تر باشد، روابط افراد با محیط پیرامونی و نیز چگونگی واکنش آن ها به حوادث و رویدادها منطقی تر و به سلامت روانی نزدیک ترند. بدون توجه به میزان خوش بینی یا بدبینی، بازخورد افراد نسبت به خود و یا جهان در آسیب پذیری آنان نسبت به تنیدگی های روانی نقش بسیار مهمی ایفا می کند(وارنر[۳۵۹] ، ۲۰۰۰ ).
برای نمونه، از لحاظ شناختی، احتمال وقوع حوادث و نیز پیامدهای آن ها در ذهن، تأثیر چشمگیری بر میزان ترس و اضطراب اجتماعی دارد( اسمیت ، روزنفیلد و مک دونالد[۳۶۰] ، ۲۰۰۶ ) زیرا پاسخ های هیجانی، به گونه کلی، متأثر از شناخت افرادند(سومرز[۳۶۱] ، ۱۹۸۱).
شناخت نیز از طریق تحریف های شناختی می تواند به سوگیری در ارزیابی و قضاوت درباره ی امور و رویدادها می تواند شناخت افراد نسبت به خود و دیگران را تحت تأثیر قرار دهد. به گونه ای که حتی برخی از صاحب نظران( مانند دلمیسیر، فرانته و کانستانتینی[۳۶۲]، ۲۰۰۷) این الگوی شناختی را به منزله نوعی تحریف شناختی با عنوان اثر متمرکز دانسته اند که تنها موجب مهم شمردن قسمتی از حادثه می شود.
گاهی نیز مدت زمان تجربه شادی و غم، به دنبال تجربه حادثه ای خوشایند یا ناخوشایند، می تواند ناشی از تحریف شناختی اثری باشد که بر پیش بینی کیفیت و کمیت رویدادها تأثیر می گذارد( گرتنر[۳۶۳] ، ۲۰۰۳). به همین دلیل است که شناخت و تحریف های آن را از عوامل اساسی پدیدایی افسردگی، به عنوان شایع ترین اختلال روانی قرن جدید، به حساب آورده اند( سومرز ـ فلانگان و سومرز ـ فلانگان، ۲۰۰۴).
ارتباط انسان با جهان همواره مستقیم و به دور از تأثیر عوامل ذهنی نیست بلکه ساختارهای ذهن( کلی[۳۶۴] ، ۱۹۵۵ ؛ یونسی، ۱۳۸۱)، قوانین حاکم بر ادراک( کانت[۳۶۵] ، ۱۶۷۹ نقل از لهی[۳۶۶] ، ۱۹۸۷) و نیز مرزها و محدودیت های حاکم بر کنش های ذهن( فوکو[۳۶۷] ، ۱۹۷۰ نقل از ضمیران ، ۱۳۸۱) در فرایند ارتباط ذهن با جهان خارج دخالت می کنند و به یکی از پیامدهای متداول در بُعد اجتماعی، یعنی سوء تفاهم در روابط بین فردی منجر می شوند(فینچام، هارولد و گانو ـ فیلیپس[۳۶۸] ، ۲۰۰۰ ؛ همامچی و بیوکزوترک[۳۶۹] ، ۲۰۰۴ ).
افزون بر این، در بُعد روانی نیز به مشکلات و نابهنجاری های روانی می انجامد که نمود آن اختلال های روانی شایع، مانند افسردگی و اضطراب است( گیبز، باریگاس و پاتر[۳۷۰] ، ۲۰۰۱ ؛ دیویدسون، ریکمن و لسپرانس[۳۷۱]، ۲۰۰۴ ).
این عوامل می توانند در سطح فراشناخت( ولز و ماتیوز[۳۷۲] ، ۱۹۹۴ ؛ ولز[۳۷۳] ، ۲۰۰۱ )، در سطح آگاهی و شناخت سرد[۳۷۴]( اعتقادات ذهنی) (بک ، اپشتاین و هریسون[۳۷۵] ، ۱۹۸۳ ؛ بک ، راش ، شو و امری[۳۷۶]، ۱۹۷۹) و نیز در سطح شناخت داغ[۳۷۷] ( اعتقادات قلبی) و هیجان ها مداخله کنند(تیزدل[۳۷۸] ، ۱۹۹۳ ؛ یونسی و شیری، ۱۳۸۲). البته گاهی در سطح ناهشیاری نیز مؤثرند(فروید[۳۷۹]، ۱۹۶۰). ردپای تحریف های شناختی اخیراً به بررسی های ژنتیک و فیزیولوژیک نیز کشیده شده است به گونه ای که بک (۲۰۰۸) با این باور که عوامل شناختی در ارتباط با ژن و عصب می توانند سازش یافتگی های روانی ـ اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهند بر مطالعه مؤلفه های عصب شناختی و ژنتیکی مدل شناختی خویش تأکید دارد.
بی تردید بسیاری از مشکلات روانی ریشه در باورها و افکار غیر منطقی و غیر واقعی در مورد خود، دیگران و جهان پیرامون دارد. این باورها دارای هدف ها یا خواسته هایی هستند که به شکل اولویت ها و ترجیح هایی ضروری نمود پیدا می کنند و در صورت برآورده نشدن موجب آشفتگی فکری می شوند. به اعتقاد بسیاری از نظریه پردازان( الیس، ۱۹۹۹ ، ۲۰۰۰، ۲۰۰۱ ؛ درابیز[۳۸۰] و بک ، ۱۹۹۸ ؛ اپشتاین[۳۸۱] ، ۱۹۸۶؛ داتیلیو[۳۸۲]، ۲۰۰۰) شمار زیادی از واکنش های نامطلوب و اختلال ها، ناشی از باورها و تفکرات غیر منطقی و غیر عقلانی است و تا زمانی که اینگونه افکار تداوم یابند، مشکلات مربوط به ارتباط، پذیرش و همراهی با دیگران نیز ادامه خواهند یافت. بدین ترتیب، بسیاری از مشکلات انسانی را می توان زاده باورها و تفکرات خیالی و بی معنا دانست.
از نظر الیس(۲۰۰۱) ما گرایش نیرومندی داریم به اینکه، با درونی کردن عقاید خودشکن، خود را از لحاظ هیجانی ناراحت کنیم و به همین دلیل است که دستیابی به سلامت روان و حفظ کردن آن واقعا دشوار است.
موزاک[۳۸۳] (۲۰۰۰) در پژوهش خود از پنج اشتباه اساسی نام برد : ۱ – تعمیم مفرط : ” هیچ عدالتی در جهان نیست”. ۲ – اهداف غلط یا غیر ممکن : ” اگر بخواهم احساس کنم عزیز هستم باید همه را خشنود کنم”. ۳ – سوء برداشت در مورد زندگی و ضروریات زندگی : ” زندگی برای من خیلی سخت است”. ۴ – کم بها دادن یا انکار کردن ارزش اساسی خویش : ” من باید به عالی ترین مقام برسم صرف نظر از اینکه چه کسی در این جریان صدمه ببیند”.
مایکن بام[۳۸۴] (۱۹۸۵) معتقد است که خود ما از طریق گفتگوی درونی استرس و مشکلات روان شناختی را به خودمان تحمیل می کنیم، بنابراین برای تغییر رفتارها باید این خودگویی های درونی را تغییر دهیم.
نتایج پژوهش های الیس(۱۹۹۴) ؛ بک، راش، شاو و امرلی(۱۹۷۶) و بک و ویشار[۳۸۵] (۱۹۹۵) بیانگر آن است که مشکلات عاطفی و رفتاری از تحریف واقعیت بر اساس فرض ها و منطق معیوب ناشی می شوند. این نوع ارزیابی های تحریف شده به هیجان های خاصی منجر می شوند. بنابراین پاسخ های هیجانی فرد با ارزیابی تحریف شده خود هماهنگ است نه با واقعیت.
باورهای ارتباطی به هر نوع فکر، هیجان یا رفتاری که موجب تخریب نفس و از بین رفتن “خود” می شود اطلاق می گردد و پیامد های مهم آن اختلال در خوشحالی، شادمانی و تندرستی می باشد(الیس ؛ ۱۹۸۸). باورهای غیر منطقی؛ باورهایی هستند که بر الزام[۳۸۶]، اجبار[۳۸۷] ، جزم اندیشی و اجحاف تاکید دارند و مانع سلامت فکر و روان و سالم سازی محیط فردی و اجتماعی می شوند(شفیع آبادی و ناصری، ۱۳۸۱).
نتایج پژوهش های الیس(۲۰۰۳) موید آن است که سرزنش کردن خود و دیگران محوراغلب آشفتگی های هیجانی است.
باورهای ناکارآمد[۳۸۸] ، علت اصلی بسیاری از اختلاف های اجتماعی، به ویژه روابط زوج ها ست(الیس، ۱۹۷۸، ۲۰۰۰، ۲۰۰۱ ؛ بک ، ۱۹۷۰، ۱۹۸۷ ؛ اپشتاین ، ۱۹۸۶). منظور از چنین باورهایی، در واقع وجود افکار نادرست و نامنطبق با واقعیت درباره خود و جهان است. به اعتقاد الیس(۲۰۰۱) هیچ رویداد ذاتی نمی تواند در انسان ایجاد آشفتگی روانی کند؛ زیرا تمام محرک ها و رویدادها در ذهن معنا و تفسیر می شوند و بر این اساس، سازش نایافتگی ها و مشکلات هیجانی در واقع ناشی از نحوه تعبیر، تفسیر و پردازش اطلاعات حاصل از محرک ها و رویدادهایی هستند که افکار و باورهای ناکارآمد در زیربنای آنها قرار دارند.
یکی از عمده ترین عرصه های بروز و نفوذ افکار غیرمنطقی و ناکارآمد ، زندگی زناشویی است. با آنکه به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران ازدواج یکی از بنیادهای جهان شمول به حساب می آید و به گونه ای تنگاتنگ زندگی افراد بشر را تحت تاثیر قرار می دهد، اما از آسیب های گوناگون در امان نیست. برای نمونه، نتایج مطالعات( برنشتاین و برنشتاین۱۳۸۲) نشان داده اند که بسیاری از همسران در برقراری و حفظ روابط دوستانه و صمیمی با یکدیگر دچار مشکل اند، چون انتظار دارند تا از ازدواج به گونه ای اختصاصی، منافعی به دست آورند.
به بیان دیگر، انتظارات آنان از روابط زناشویی بیشتر، گسترده تر و در بسیاری از موارد، غیر منطقی تر شده اند و حتی توانسته اند زمینه سرخوردگی از زندگی زناشویی را فراهم آورند. در بسیاری از فرهنگ ها به روابط زناشویی به منزله منبع اولیه حمایت و عاطفه نگریسته می شود( لاوینگر و هاستون[۳۸۹] ، ۱۹۹۰) و از همسران انتظار می رود تا یک رابطه انحصاری، صداقت، علاقه، عاطفه و نیز صمیمیت و حمایت از نشان دهند. تقریبا تمامی زوجین در ابتدای زندگی زناشویی سطح بالایی از رضایت را گزارش می کنند( مارکمن و هالوگ[۳۹۰]، ۱۹۹۳). اما این رضایت در خلال زمان کاهش می یابد. معتبرترین شاخص این عدم رضایت و آشفتگی نیز طلاق است(برادبری[۳۹۱] ، ۱۹۹۵).
از سوی دیگر، بین ۸۵ تا ۹۱ درصدی از افراد که در آستانه طلاق قرار دارند در ابتدای روابط زناشویی عقاید مثبت و پیش بینی های غیر واقع بینانه و ناکارآمدی از روابط زناشویی داشته اند و بر این باور بوده اند که احتمال طلاق برای آنها صفر است(فاورز، لایونز و مونتل[۳۹۲] ، ۱۹۹۶).
باورهای غیر منطقی در روابط زناشویی به گونه های مختلف طبقه بندی شده اند. برای نمونه، بر پایه طبقه بندی بک(۱۹۷۶) برخی از باورهای خاص و منحصر به فرد زوجها عبارتند از : ۱) تجربه های انتخابی[۳۹۳] (توجه به بخش کوچکی از یک حادثه منفی)، ۲ ) تعمیم مبالغه آمیز[۳۹۴] (در نظر گرفتن هر حادثه منفی به عنوان شکست تمام عیار) ، ۳ ) برچسب منفی زدن( اصرار بر دلایل منفی و بدخواهانه در رفتار و گفتار همسر)، ۴ ) شخصی سازی[۳۹۵] ( نسبت دادن تمام مشکلات به خود و توانایی های خویش)، ۵ ) نتیجه گیری شتاب زده (بدون داشتن دلایل محکم قضاوت کردن، ذهن خوانی[۳۹۶] و پیش گویی افکار یکدیگر)، ۶ ) تفکر همه یا هیچ و ۷) بزرگ نمایی( با اهمیت جلوه دادن مسائل و مبالغه در شدت اشتباه ها).
به عقیده برنز(۱۳۷۱) نیز برخی از باورهای ناکارآمد همسران در روابط زناشویی عبارتند از محقق بودن، سرزنش دیگری، قربانی دانستن خود، تحقیر، توقع و درماندگی.
از دیدگاه درمان منطقی، عاطفی، رفتاری علل تعارض زناشویی مربوط به باورهای غیر منطقی فرد است(شفیع آبادی، ۱۳۷۲ ؛ الیس ، سیجل، دای بایتا و دای گیزپ، ۱۳۷۵ ؛ درایدن[۳۹۷] ، ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ ؛ فلانگان و فلانگان[۳۹۸]، ۲۰۰۴؛ کوری[۳۹۹]، ۱۹۹۶). وقتی یکی یا هر دوی زوجین نسبت به رویدادهای ارتباطی خود دارای باورهای غیر منطقی باشند، واکنش های منفی و بیمارگونه از خود بروز می دهند. در واقع تعارض زناشویی در دیدگاه الیس ناشی از باورها و عقاید غیر منطقی نسبت به رویدادها و رفتارهای بین زوجین است. برای درمان تعارض های زناشویی بهترین راه تغییر باورهای ارتباطی آنهاست(الیس ، ۲۰۰۱ ؛ زیلگر[۴۰۰] ، ۲۰۰۳ ؛ ویوسوکس، پیتز و بیتز[۴۰۱] ، ۲۰۰۱).
نحوه ی تفکر زوجین از عوامل بسیار مهم در تعیین میزان رضایتمندی یا تعارض های زناشویی و سلامت روانی آنان است( فریش[۴۰۲] ، ۲۰۰۶ ؛ چنگ و فورنهام[۴۰۳] ، ۲۰۰۷ ؛ لنت و لوپز[۴۰۴] ، ۲۰۰۲ ؛ هوستون، نیهوس و اسمیت[۴۰۵] ، ۲۰۰۱ ؛ فینچام، هارولد و گانو-فیلیپس، ۲۰۰۰ ). بوهلمن و گاتمن[۴۰۶](۱۹۹۶) نیز اعتقاد دارند که ادراک زوجین نسبت به یکدیگر می تواند آینده و نوع رابطه زناشویی آنان را پیش بینی کند. تشدید تحریف های قبل از ازدواج و تبدیل آن ها به اعتقاد هسته ای بر ارتباط با همسر تأثیر منفی می گذارد( کلاف[۴۰۷] ، ۲۰۰۷). به اعتقاد گاتمن و کروکوف[۴۰۸](۱۹۸۹) زوجهای آشفته هنگام گفتگو، با توجه به تاکید بر ذهن خوانی و پیشگویی موافقت یا مخالفت همسر، همواره از هم شکایت می کنند بی آنکه بدانند واقعا در ذهن و فکر یکدیگر چه می گذرد.
۲-۳-۲- نقش باورهای ارتباطی در زندگی زناشویی
بنابراین زندگی مشترک از عوامل متعددی متأثر می شود که پاره ای از آن ها ممکن است زوج ها را به طرف اختلاف و درگیری، جدائی روانی و حتی طلاق سوق دهد. تحقیقات مختلف نشان داده است که از مهم ترین عوامل مسئله ساز، در ارتباط، یا به عبارتی در فرایند تفهیم و تفاهم اختلال است. به عنوان مثال در گزارشی که آژانس مشاوره در سال ۱۹۷۰ تهیه کرده است، ۸۷ درصد از زوج های شرکت کننده در پژوهش نشان دادند که مسئله اصلی آن ها در ارتباط با دیگری است( جکوبسون ، والدرون و مور[۴۰۹]، ۱۹۸۰).

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.