۲-۱-۱٫تعریف روایت
«بنیادیترین عنصر داستان روایت است. روایت به مفهوم بازگویی پیدرپی واقعه، کاشف توالی، تسلسل و زنجیرهوار بودن گفتاری است که راوی آن را بازگو میکند. واضح است که واقعه لزوماً به حوادث عینی و ماجراهای خارجی اطلاق نمیشود. بازگویی ذهنیات هم اگر با توالی و پیوستگی همراه باشد نوعی روایت است. قید منثور بودن، داستان را از روایتهای شنیداری نظیر نقالی و روایتهای تصویری، مثل تئاتر و سینما، جدا میکند. تفاوت تاریخ و داستان اما در شیوه روایت آنها است» (مستور، ۱۳۷۹: ۷).
«روایت به هر گونه داستانی منظوم یا منثور گفته میشود که در برگیرندهی مجموعهای از وقایع، شخصیتهای داستانی، گفتار و رفتار آنها باشد» (ایبرمز، ۱۳۸۷: ۲۶).
«روایت در هر گونه و شکل آن چه اساطیر و افسانهها چه به صورت خوابی که برای کسی تعریف میکنیم و چه گونههای ادبیتر آن چون حکایت، رمان، داستان کوتاه و شعر روایی، همه شکلی از بیان تجربه است و به زندگی انسجام میبخشد. شکل روایت به ما کمک میکند دادههای تجربه و لحظههای پراکندهی آن را در زمان سامان دهیم و در آن الگوهای معناداری بیابیم و به این ترتیب باز شناخت، تفسیر و بیان آن را برای ما و دیگران ممکن میسازد» (اخلاقی، ۱۳۸۲: ۱۲۵).
به تعبیر ریمونکنان، «روایت داستانی» زنجیرهای از رخدادهای داستانی است و عمل روایت/ روایتگری به دو مقوله اشاره دارد:
۱-فرایند ارتباط که در آن فرستنده، روایت را در قالب پیام برای گیرنده میفرستد.
۲- ماهیت کلامی رسانه که پیام را انتقال میدهد و همین ماهیت کلامی است که روایت داستانی را از روایت در دیگر رسانهها مثل فیلم، رقص یا پانتومیم متمایز میسازد(ریمون کنان، ۱۳۸۷: ۱۰-۱۱).
ریمونکنان معتقد است هر روایت داستانی دو جزء دارد: داستان و متن. داستان عبارت است از «رخدادهای روایت شده که از طرز قرارگیری در متن منتزع و بر اساس نظم گاهشمارانه و شرکتکنندگاه در رخدادها برساخته میشوند» و متن، کلامی شفاهی یا مکتوب است که نقل رخدادها را بر عهده دارد»(همان: ۱۲). از میان این سه جنبه روایت داستانی: داستان، متن و روایتگری فقط متن است که سرراست در اختیار خواننده قرار میگیرد و در واقع، متن یگانه جنبهی محسوس و ملموس روایت کلامی است (همان).
«روایت دارای دو خصلت اصلی است: گفتن و بازنمایی(محاکات). همانطور که ارسطو در «هنر شاعری، بوطیقا» گفته، خصلت اول، نقل متن است و خصلت دوم بازنمایی یا نمایش آن، به عبارت دیگر نقل واقعیت است و نشان دادن آن. منتقدان و پژوهشگران از سدههای هیجده و نوزده به بعد بر خصلت تصویری یا نمایشی روایت تأکید کردهاند و آن را از خصلت اول، برتر شمردهاند و بر این عقیده بودهاند که صرف نقل و گزارش واقعیت بهرهای از هنر ندارد و خصلت نمایشی و عینی اثر بُعد هنری به آن میدهد. اما بعدها به این نتیجه رسیدند که در بازگویی هر متن، این دو خصلت را نمیتوان کاملاً از هم جدا فرض کرد و هر کدام بر دیگری تأثیر میگذارد» (میرصادقی، ۱۳۸۷: ۱۳۱-۱۳۲).
۲-۱-۱-۱٫ روایت شناسی
«حضور عنصر روایت در ادبیات، دین، فلسفه، خاطرات و … لزوم شکلگیری رشتهی جدید تحت عنوان (روایتشناسی)[۱]را سبب شد. گرچه روایت، عمری به درازای عمر بشر دارد اما روایتشناسی رشته نوپایی است که اولین بار تودورف آن را در کتاب « دستور زبان دکامرون» به کار برده است. تودورف هنگامی که واژه روایت را برای «علم مطالعه قصه» به کار برده یادآور شد که مقصودش از این واژه معنای وسیع آن است و تنها به بررسی قصه، داستان، رمان محدود نیست و تمامی اشکال روایت را از قبیل اسطوره، فیلم، رویا و نمایش در بر میگیرد» (اخوت، ۱۳۷۱: ۷).
«روایتشناسی در اصل بررسی دستور زبان حاکم بر روایتها و بیشتر، روایتهای داستانی است و چارچوب و الگویی نظری و کاربردی برای تجزیه و تحلیل گونههای روایات فراهم میکند»(حری، ۱۳۸۷: ۸۴).
۲-۱-۱-۲٫ ویژگیهای روایت
«روایت از قبل دارای طرح و برنامهای است و طبق آن طرح ساخته میشود.
در روایتهای بهخصوص داستانی عناصری هست که به نظر تکراری میرسد و ما در قصهها و یا داستانهای دیگر هم آنها را دیدهایم.
هر روایت سیر مشخصی دارد: از جایی شروع میشود؛ میانهای دارد و به جایی ختم میشود.
هر روایتی یک راوی و یا قصهگو دارد» (اخوت، ۱۳۷۱: ۱۲).
۲-۱-۲٫ تعریف داستان
«داستان توالی حوادث واقعی و تاریخی یا ساختگی است، بنابراین تسخیر عمل به وسیلهی تخیّل را ارائه میدهد. خصلت بارز داستان این است که بتواند ما را وادار کند که بخواهیم بدانیم بعد چه اتفاقی میافتد. در این مفهوم عام، تنها زمان عامل مهمی است و اینکه چه اتفاقی افتاده و بعد چه اتفاقی روی خواهد داد. داستان شالودهی هر اثر روایتی و نمایشی خلاقه است و در همهی انواع این دو گروه، داستان رشتهی وقایعی است که بر حسب ترتیب توالی زمان روی میدهد؛ از این رو، داستان عنصر مشترک همهی انواع ادبی خلاقه است. در قصه، رمانس، داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، فیلمنامه، شعر روایتی و اشکال دیگر، داستان وجود دارد، برای مثال میگوییم داستان این نمایشنامه، این منظومه، این رمان و…» (میرصادقی،۱۳۸۲: ۲۴). «داستان نمایش کوششی است که سازگاری افکار و عواطف را موجب میشود» (میرصادقی،۱۳۷۶: ۳۱).
ای.ام.فورستر(۱۹۷۰-۱۸۷۹) نویسنده و منتقد انگلیسی داستان را «نقل وقایع به ترتیب توالی زمان» تعریف میکند. به علاوه فورستر تأکید دارد که داستان باید شنونده را بر آن دارد که بخواهد بداند بعد چه پیش خواهد آمد» (فورستر،۱۳۶۹: ۳۵

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

و۳۳). «داستان روایتی است منثور از بازآفرینی وقایعی درباره اشخاص به گونهای که موجد انتظار و صمیمیت باشد» (مستور،۱۳۷۹: ۷).
«داستان یا نوول اثری است روایی به نثر که مبتنی بر جعل و خیال باشد. اگر طولانی باشد به آن رمان و اگر کوتاه باشد به آن داستان کوتاه میگویند» (شمیسا،۱۳۷۳: ۱۵۳).
۲-۱-۲-۱٫ داستانهای مدرن
«اصطلاح مدرن به نوشتهای گفته میشود که در آن علاقهی شدید به نوجویی باعث نقض شکلها و جنبههای فنی سنتی میشود، فردیت و دنیای درونی انسان بیش از جنبههای اجتماعی او مورد توجه قرار میگیرد. ضمیر ناخودآگاه بر خودآگاه ترجیح داده میشود… مدرنیسم با ارزشهای اقتصادی و اجتماعی جامعهی بورژواری به مخالفت برخاست. از نظر مدرنیستها، سنت، قیدوبند خسته کننده و اخلاقیات معمول جامعه، ساختگی بود» (میرصادقی،۱۳۷۷: ۲۳۹).
«داستان کوتاه مدرن شکل نوینی از داستاننویسی است که به نویسندگان زمانهی ما امکان میدهد تا فارغ از قید و بندهای ناشی از محدودیتهای رئالیسم و ناتورالیسم، موضوعات مربوط به زندگی در عصر جدید را با تکنیکها و شیوههایی متناسب با دورهی مدرن بررسی کند. از جمله مهمترین ویژگیهای این نوع داستان، عطف توجه به جهان بیرونی به دنیای تاریک و مبهم ذهن است» (پاینده،۱۳۹۱ :۲۲).
۲-۱-۲-۱-۱٫ ویژگیهای مدرنیسم از لحاظ ادبی
«تأکید بر امپرسیونیسم و ذهنیت در نوشتار، تأکید بر نحوهی دیدن(یا خواند یا خودِ عمل درک)، نه برای آنچه رؤیت میشود. نمونهی آن نوشتار سیلان ذهن است.
دوری از عینیت اثباتی که از طریق راوی دانای کل سوم شخص، زاویهی دیدِ ثابت در روایت و اظهارنظرهای اخلاقی روشن و مشخص به دست میآید. داستانهای فاکنر که روایت چندگانه دارند نمونهای از این جنبهی مدرنیسم هستند.
برهم زدن مرزها میان گونههای ادبی، به طوری که شعر بیشتر مستند به نظر میرسد و نثر شعرگونه مینماید.
تأکید بر قالبهای گسیخته و روایتهای ناپیوسته.
گرایش به خود انعکاسی، یا خودآگاهی دربارهی تولید اثر هنری» (کلیگز،۱۳۸۸: ۲۳۰-۲۳۱).
۲-۱-۲-۱-۲٫ مدرنیسم در ایران
«اندیشههای مدرن در آغاز دههی چهل وارد داستاننویسی ایران شد. مراد از مدرنیسم در معنایی خاص، گرایش به فرم و ساخت است که از ابراهیم گلستان آغاز میشود. از گرایشهای مدرنیستها میتوان به ایماژها و تصویرهای سینمایی و تودرتو و یادها و تداعیهای زمانشکن و مکانگریز سیلان ذهن و شگردهای دیگر و نیز قرائتی دیگر از سوررئالیسم و نسخهی بدلش، رئالیسم جادویی یاد کرد. مدرنیستها گرایشهای اجتماعی-سیاسی را در متن نمیپسندیدند. چرا که آنها را از صورت و فرمگرایی دور میکرد. آنها فرم و صناعتهای داستان را اساس کار میدانستند؛ محتوا هر چه میخواست باشد» (تسلیمی، ۱۳۸۳: ۲۱۷-۲۱۸).
۲-۱-۳٫ عناصر داستان
۲-۱-۳-۱٫ تعریف پیرنگ
«پیرنگ وابستگی موجود میان حوادث داستان را به طور عقلانی و منطقی تنظیم میکند، بنابراین، میتواند راهنمای مهمی باشد برای نویسنده و در عین حال نظم و ترتیب متشکلی باشد برای خواننده، زیرا پیرنگ برای نویسنده ضابطهای اساسی است برای انتخاب و مرتب کردن وقایع، و در نظر خواننده نیز ساخت و وحدت و علت حوادث داستان را فراهم میآورد. از این نظر، پیرنگ فقط ترتیب و توالی وقایع نیست، بلکه مجموعهی سازمان یافتهی وقایع است، این مجموعهی وقایع و حوادث با رابطهی علت و معلولی به هم پیوند خورده و با الگو و نقشهای مرتب و مستدل شده است» (میرصادقی،۱۳۷۶: ۶۲-۶۱).
«طرح یا پیرنگ یکی از عناصر پویا و زنجیرهای نمایش، داستان و شعر(روایی) است» (عباسی،۱۳۸۵: ۸۵).
«طرح، ‌نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلول»(فورستر،۱۳۶۹: ۱۱۸)
«پیرنگ خوب پیرنگی است که نکته تصادفی و بیجهتی در آن نباشد. «هر جزء از کردار یا گفتار طرح باید جایی و مقامی داشته باشد و مبتنی بر امساک و فارغ از اطناب باشد. حتی اگر پیچیده هم باشد باید تنها حاوی مطالب اساسی باشد و از زواید پیراسته باشد. میتواند دشوار یا آسان باشد، میتواند متضمن رازهایی باشد، اما به هر حال نباید گمراه کننده باشد.» (همان: ۱۲۱)
۲-۱-۳-۱-۱٫ پیرنگ در داستان مدرن
«در قصهنویسی مدرن، اصالت از پیرنگ به جزئیات منتقل شده و آنچه بیش از خط روایی اهمیت یافته، آفرینش اتمسفر و بستری تازه برای به جریان انداختن روایت است. در این فضای سرشار از جزئیات همیشه بیاهمیت و دور از نظر، تأکید بر امور روزمره و عادی و درک و دریافتهای درونی انسان پررنگ و مشهود میشود» (کاظمی،۱۳۸۸: ۳۹).
۲-۱-۳-۱-۲٫ کشمکش
«امروزیترین نوع کشمکش در داستانها و هر کار روایی دیگر، کشمکش انسان با خودش است. در داستانهای مدرن به بعد است که این نوع کشمکش بسیار دیده میشود…در واقع میتوان خودآگاهتر شدن انسان امروزی را دلیل این رویکرد دانست. نتیجهی طبیعی این رویکرد هم توجه انسان به خود به عنوان یک پدیدهی هستی شناختی، یا کنجکاوی برای فهم جایگاهش در جهان است. به جز آن میتوان گسیخته و چند پاره شدن انسان امروزی بر اثر زندگی مدرن را نیز افزود. یعنی زندگی ماشینی و دیگر خصوصیات خاص زندگی امروز، انسان خودآگاه را که در این عرصهی بیچشمانداز زندگی میکند، دچار انشقاق در درون میکند. به نظر میرسد همهی این عوامل دست به دست هم دادهاند تا انسان امروزی بیش از پیش به درون خود رجوع کند و بین انگیزهها و گرایشهای متفاوت درون خود تا عرض و تناقض ببیند»(سناپور،۱۳۸۵: ۴۰-۴۱).