و یادآوری تهران و باغ شمیران، که محل زندگی راوی است در متن آمده است.
بیان کردن خاطرهها از زبان راوی، نشان دهندهی خاطره بودن متن است. راوی سعی دارد خاطرات را به یاد بیاورد.
«خانم دکتر به کمکم میآید. به من میگوید:«خانم نویسنده، خوابهایت را بنویس. تو که همیشه از گذشته ات حرف می زنی، خاطرههایت را بنویس.»»(ص۲۳).
«با نخهای رنگین کلمهها قالی پرندهای میبافم و به دورترین روزهای گذشته سفر میکنم، به نخستین خاطرهها…»(ص۲۵).
«مینویسم و خط میزنم. خاطرهها، رنگ باخته و پراکنده، به ذهنم هجوم میآورند و، مثل دایرههای دوارِ روی آب، چرخ زنان ناپدید میشوند.»(ص۲۴)
«از پس هر خاطرهای، خاطرهی دیگری نمایان میشود»(ص۲۷)
۴-۲-۱-۳٫ تحلیل نهایی این روایت
این روایت سیال ذهن است که راوی در آن فردی بیمار است که در کلینیک روانی بستری شده است. در آن از عناصر داستانی خاصی استفاده نشده است و تنها داستانی بودن متن همان سیال ذهن بودن روایت است. روایت کمی پیچیده به نظر میرسد. در این روایت خود راوی صراحتاً اعلام میدارد که خاطره مینویسد تا بهبود یابد. خاطرات کمک میکنند تا راویای که بین گذشته و حال معلق است بتواند خود واقعیاش را بیابد. این روایت را میتوان «خاطره-داستان» نامید.
۴-۲-۲٫ خانمها (۲۹-۶۱)
دومین روایت از کتاب دو دنیا است. در این روایت، تقابل بین انسانها و رفتارهایشان به چشم میخورد. همچنین دربارهی، تقابل بین افراد صادق و ریاکار است.
۴-۲-۲-۱٫ مولفههای داستانی در روایت «خانمها»
۴-۲-۲-۱-۱٫ پیرنگ
این روایت دربارهی تقابل دو دنیاست. دنیای آدمهای متفاوت، شخصیتهای این روایت همگی در تقابل هم هستند. خانمگرگه و خانمناز که هر دو خواهرند ولی با نگرش و دیدگاههای متفاوت، یکی اهل تظاهر و ریا و دیگری ضد تظاهر کردن است و همه چیز را رک و پوستکنده بیان میکند و ظاهر و باطنش یکی است، شخصیتهای دیگر هم در مقابل هم هستند مثل پدر که مردی آرام و با سیاستی است که همه از او حرف شنوی دارند و آقای حسام که تسلیم خواسته و آرزوهای پوچ خانمناز(همسرش) است، حتی قدرت ابراز عقاید خود را ندارد و مجبور به زدن نقابی است که همسرش میخواهد و خود واقعیاش را در پشت آن نقاب پنهان میکند.
راوی با، ورود ناگهانی خانمها، که نمیداند چه نسبتی با آنها دارد، روایت را شروع میکند. آمدن آنها به خانهی راوی، بسیاری از تقابلها و تضادها را به همراه خودش وارد میکند.
«پدر گفت: گرگها آمدند. مراقب خودتان باشید.» و مادر، با سردترین لبخند دنیا و تواضعی دروغی، به استقبالشان رفت و گونههای گوشتالودشان را بوسید»(ص۳۱).
پلات داستان با تعلیقی شروع میشود. این جمله، تعلیقی ایجاد کرده که خواننده داستان را دنبال کند تا بفهمد که چرا ورود خانمها را پدر با تأسف و نگرانی اعلام میکند؟ و چرا راوی از دیدن آنها بر خلاف پدر و مادرش خوشحال است؟
«من از آمدن گرگها خوشحالم و حس میکنم از حاشیهی سبز و قرمز آن بقچههای اسرارآمیز، و از درز باریک آن چمدانهای کهنه، دنیای دیگری بیرون میخزد…ورود خانمها، مثل هجوم قبیلهای ناآشنا به سرزمینی امن، نظام یکنواخت خانهی ما را به هم میریزد…»(ص۳۱).
کشمکش در این روایت بیرونی نیست، بلکه بیشتر درونی است. راوی با خانمناز، خانمناز با شوهرش، پدر و مادر راوی با هر دوی خانمها، در تقابل هستند و بیشتر، راوی در ذهنش درگیر است و حوادث و ماجراها او را متأثر میکند. در اواسط روایت، سروکلهی امیرخان پسر خانمگرگه پیدا میشود. پسری لاابالی و دنبال خوشگذرانی و بالاخره هم تمام دار و ندار مادرش را بر باد میدهد اما خانمگرگه او را بینهایت دوست دارد.
«شبها خانم گرگه و امیرخان غیبشان میزد و دیروقت بر میگشتند. بیشتر وقتها به دیدن فیلمهای هندی یا فارسی، که پر از رقص و آواز بود، میرفتند و برای من تعریف میکردند…»(ص۴۴)
و سپس راوی دربارهی خانمناز توضیح میدهد از مجلس روضهخوانیهای او و از نماز و روزههایش. خانمناز وانمود میکند که روزه میگیرد، اما راوی او را از پشت پنجره در حال خوردن، میبیند. موضوع دیگر رسیدن پیانو است.
«رسیدن پیانوی دُمدار، که شبیه هیولا عظیم و جادوییست، دیواری میان من و خانمها میکشد…خانمناز ورود آن را فالِ بد میگیرد به گوش همه میرساند که، با بودنِ این دستگاه شیطانی، نماز روی زمین و زیر سقف خانهی ما حرام است و به زودی از پیش ما خواهد رفت…»(ص۹-۵۰).
راوی، هیچ علاقهای به پیانو ندارد و با اجبار خانوادهاش به کلاس پیانو میرود. او دوست نداشتن پیانو را به این صورت تشبیه میکند.
«نواختن پیانو مثل روزه گرفتن خانمناز است.دروغیست.»(ص۵۰).
همانطور که پلات به جلو میرود، کنجکاوی خواننده دربارهی آیندهی خانمها و حوادثی که پیش میآید، افزون میگردد که این مسأله انگیزهای ایجاد میکند برای حالت تعلیق در خواننده که سرنوشت خانمها چه میشود؟ آیا راوی پیانو یاد میگیرد؟ آقای حسام همیشه تسلیم خانمناز باقی میماند؟ سرنوشت امیرخان چه میشود؟ که کمکم به گرهگشایی میانجامد. خانمناز از خانهی راوی میرود:
«خانمناز آمدنِ معلم نجسِ پیانو را بهانه میکند و تابستان تمام نشده از پیش ما میرود…با رفتنِ خانمناز، قهرها و حسادتها و دوبههم زنیهای موذیانه نیز از خانهی ما میرود…»(ص۵۱). از امیرخان خبری نیست و خانم گرگه دنبال او میگردد اما پیدایش نمیکند تا این که روزی تلفن زنگ میزند و به صورت غافلگیرانه، خبر مرگِ امیرخان را به گوش خانمگرگه

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

میرسانند.
مرگ امیرخان به دست چه کسی و چگونه بیان نمیشود، بلکه فقط رفتار و گریههای خانمگرگه توصیف میشود. و چند وقت بعد هم او را در خیابان میبینند که راه میرفته و با خودش حرف میزده است.
بعد دربارهی خانمناز میگوید که عازم سفر به بلژیک است، و به خاطر شکستگی پای خانمناز فوراً برمیگردند. راوی پس از چند سال به دیدن خانمناز میرود. و به برای دست شستن، وارد اتاق خواب میشود و میبیند که آقای حسام مریض روی تخت افتاده است و خانمناز نمیگذارد کسی او را ببیند. و بعدها خبر فوت آقای حسام را میشنود و بسیار متأثر میشود. در داستانهای مدرن، روایت درونی است. در اینجا هم همه چیز عادی طی میشود جز مرگ امیرخان و آقای حسام. نویسنده به صورت غیرمنتظرهای مرگ آن دو نفر را در داستانش بیان میکند که خواننده غافلگیر میشود. این روایت، بیشترین تأثیر را در ذهن خواننده باقی میگذارد تا بداند دنیایی که بیرون همه به آن مینگرند با دنیای درون آدمها متفاوت است.
۴-۲-۲-۱-۲٫ شخصیتپردازی
این روایت شخصیتپردازی فوقالعادهای دارد. توصیفات بسیار جزئی ولی کامل هستند. که خواننده میتواند شخصیت را با تمام جزئیات تصور کند. نویسنده پشت سر هم شخصیتها را توصیف نمیکند بلکه وارد داستان میشود و لابهلای روایت به توصیف شخصیتهایش میپردازد. شخصیتپردازی به همراه کنشِ داستانی است. یعنی همانطور که داستان به جلو پیش میرود، شخصیتها در رفتار و گفتار و کنشهایشان به خواننده شناسانده میشوند. و زمانِ داستان برای توصیف آنها عقب نمیماند. همچنین شخصیتهای این روایت نماد دو رفتار انسانی هستند. خانمگرگه، نماد انسانی است بسیار رک و روراست و اهل تظاهر نیست در تقابل با او، خانمناز، نماد انسانی است که اهل ریا و دورویی و خرافاتی و متظاهر به مذهبی بودن است. این روایت بر حول تضادهای این دو خواهر میچرخد و آن را به نمایش میگذارد.
خانمگرگه از شخصیتهای ایستای این روایت است. شخصیت او پایدار و عادتی است. زنی «شلخته و بیبندوبار و بذلهگوست زبانی تیزتر از نیش مار دارد و هیچکس از دست متلکهای آبدار او در امان نیست، حتی پدر. ورودش بدون سلام و رفتنش بدون خداحافظیست. بیخیال و آزاد است و قانون خودش را دارد.»(ص۳۱-۳۲).
مدام در تضاد با خواهرش است. وقتی خانمناز میگوید اسم واقعیاش نازبانوست، خانم گرگه میگوید: «خواهر، تا آنجا که من یادم میآید اسم واقعی تو فاطمه بود. بچههای کوچه صدات میزدند فاطمه ریقو. چهطور شد که یک مرتبه ناز ملوس خانم شدی؟»(ص۳۴) و یا اینکه وقتی خانمناز، شوهرش را، حسام السلطنه صدا میزند، خانمگرگه میگوید: «بابا، اسم این بندهی خدا علیآقا منگولهباف است. از کی تا به حال شده شازده حسام السلطنه؟»(ص۳۷).
او میخواهد همیشه واقعیت را بگوید و از دروغ و ریا بدش میآید برای همین رک و پوستکنده حرفهایش را میزند. زنی بدزبان است و دخترهایش از او فرار میکنند و دامادهایش را متلک باران میکند اما از پسر یکییکدانهاش تعریف میکند و عاشق او هست. کارهایش برخلاف خانمناز بیسرو صدا و پنهانی است و دردش را بروز نمیدهد.
راوی دختری نوجوانی است که تحت تأثیر ورود خانمها قرار گرفته است. مدام به آنها و کارهایشان فکر میکند. او شاهد و ناظر ماجراها است و آنها را تعریف میکند. از همه چیز خبر دارد. شخصیت او یک زمانه و پویاست. درونش آشفته است. خانمناز از آن دنیا برایش میگوید و او را دچار ترس و وحشت میکند.
«خانمناز برایم از شیطان و جهنم و از چشم ِ بزرگ و نامرئی خدا، که همه جا هست و همه چیز را میبیند، میگوید و دلم را پر از دلهرههای عجیب میکند. نگاهِ همیشه مراقبِ خدا را، نه تنها توی تاریکترین کنج باغ و صندوق خانه، بلکه توی فکرهای پنهانی و خوابهایم حس میکنم و میترسم. زیر دوش از خجالت به خودم میپیچم و نمیدانم چگونه بدن برهنهام را از آن چشم بزرگ پنهان کنم. خانمناز برایم از گناه میگوید و گناه حسی تاریک و تلخ است و …»(ص۳۶).
راوی آمدن خانمها را اینگونه توصیف میکند:
«با آمدن خانمها، فکرهای ساده و کوچکم در هم ریخته و گیج گیجی میخورم. به دنبال آنها میدوم، اما به جایی نمیرسم. حس میکنم زیر پایم خالی شده و به جایی محکم و مطمئن، مثل سابق، متصل نیستم…»(ص۴۶).
راوی با دیدن این همه دوز و کلک و ریای خانم ناز و توصیف او از خلقت و آن دنیا و خدا، همه چیز را بیثبات میداند.
«خانمگرگه رک و راست به من میگوید که خواهرش دروغگوست و حرفهایش همه کشک است…اما ترس از خدا و جهنم توی بدنم ریشه دوانیده و از من دختر بچهای هراسان و لرزان ساخته است. هیچ چیز همیشگی و استوار نیست، چون خدا قادر است آن را جابهجا کند و از میان بردارد…حتی از فرو دادن لقمهای که توی دهانم است وحشت دارم و میترسم که راه طبیعی و همیشگیاش را طی نکند …»(ص۴۶-۴۷)
راوی با گفتن نظر خودش دربارهی خانمگرگه باعث میشود خواننده از روحیات و اخلاقیات او باخبر شود:
«من، بر خلاف دیگران از خانم گرگه خوشم میآید چون پررو و خوشگذران و کلّهشقّ است. حرف خودش را رُک و راست میزند و از کسی حساب نمیبرد. وحشی و لاابالیست و با همه فرق دارد. …از او خوشم میآید چون اهل تظاهر به مهر و محبت نیست..»(ص۳۲).
نویسنده شخصیت راوی را در خلال ابراز عقیده نسبت به خانمگرگه بیان میکند و این از شگردهای شخصیتپردازی است که خواننده غیرمستقیم به شخصیتها پی ببرد و آنها را بشناسد. راوی گاهی یواشکی از پشت پنجره به خانمناز نگاه میکند که این، پویایی شخصیت راوی است زیرا شخصیت او این طوری ن
یست.
و در تقابل با خانمگرگه، خواهرش خانمناز را توصیف میکند. شخصیت ایستا و پایدار و عادتی دارد و اهل کلک و ریا است.