مکانها توصیف تهران و خیابانهای آنجاست. نویسنده هر جایی که از آن نام میبرد سعی میکند نام واقعی آنجا را بیان کند.
«خانهی مادربزرگ ته خیابان سی متری و بعد از چهارراه حشمت الدوله است.»(ص ۴۹).
«لباس مرا قرار است از مغازهای در خیابان لاله زار بخرند.»(ص ۵۹).
«خیاط خانهی مادام آنا ته خیابان قوام السلطنه است»(ص ۵۹).
«بر میگردیم به خیابان اسلامبول. لباس مرا از مغازهی «نونهالان» میخرند…. کفاشی «باتا» هم تازه باز شده است.»(ص ۶۳).
« به دوچرخه سواری توی کوچههای الهیه فکر میکنم؛ به شبهای جمعه سر پل، به سینما بهار و بستنیِ مغازهی ویلا، به پسرهای محله و اتوبوس شمیران.»(ص ۷۴).
۴-۱-۳-۱-۳٫ شخصیت
شخصیتهایی مثل ملکه ثریا و اشرف از شخصیتهای تاریخی و دوران قبل از انقلاب هستند که به داستان عینیت خاصی بخشیده و خواننده را بر این باور میدارد که گویی خاطرهی خانهی مادربزرگ واقعیت است و همه چیز را واقعی جلوه میدهد.
«لباس مادر را مادام «آنا» میدوزد. مادر میگوید که او خیاط ملکه ثریاست و خیاطی را در پاریس یاد گرفته است.»(ص ۵۹).
«مادام آنا میگوید که این کلاهها را برای والا حضرت اشرف دوخته است.»(ص ۵۹).
۴-۱-۳-۳٫ تحلیل نهایی این روایت
این روایت هم در آن عناصر خاطرهگویی به کار رفته و هم عناصر داستانی. همانطور که دیدیم، عناصر داستانی مثل شخصیتپردازی و کاربرد زبان زیبا و طنزگونهی روایت، از طرفی، و عینیت بخشیدن به این عناصر زیبا سبب زیبا شدن خاطره گردید. از هنر نویسنده این است که خاطره را صرفاً بیان نکند، بلکه آن را با زبانی زیبا و نگارش داستانیوار و به کاربردن عناصر زیباییشناسی ادبی، متن را زیبا و خواندنی جلوه دهد. این روایت هم خاطره است و هم داستان. بنابراین ما این روایت را «خاطره-داستان» مینامیم.
۴-۱-۵٫ خدمتکار(۹۸-۱۳۸)
از روایت پنجم کتاب خاطرههای پراکنده است. دربارهی سختیهای انقلاب و هرج و مرج اجتماع است و اینکه بیاعتمادی رواج پیدا کرده و همه اهل دروغ و ریا شدهاند و زندگی سخت شده است.
۴-۱-۵-۱٫ مولفههای داستانی در روایت «خدمتکار»
۴-۱-۵-۱-۱٫ پیرنگ
روایت دوران انقلاب است که اوضاع جامعه بسیار به هم ریخته است. باعث شده تغییراتی در خانه و زندگی همه ایجاد شود. راوی ابتدا از حسنآقای آشپز و خدمتکار با وفا و قدیمی میگوید و اینکه رفته و حتی از آنها شکایت کرده است. پیرنگ این روایت حول محور و شخصیت خدمتکار جدید به نام «زینب» شکل میگیرد. و با حضور این شخصیت حوادث دیگر گسترش مییابند. حوادث روایت برحسب زمانی ترتیب یافتهاند. فرم داستان با محتوا هماهنگ است. واژگونی، کشمکش و بحران و گرهافکنی در طرح این روایت به خوبی پرداخته شده است. شخصیت زینب(خدمتکار) باعث بروز کنشها و واکنشهایی در روایت میشود و این واژگونی در شخصیت در واقع وضعیت روایت را تغییر میدهد و داستان از روال عادی خود خارج میشود و پر از ضد و نقیضهایی میشود که باعث کشمکش میشود. ابتدا راوی و مادرش از چنین خدمتکاری خوشحالند و با غرور به او نگاه میکنند:
«از این بهتر نمیشد، بالاخره همانی را که میخواستیم پیدا کرده بودیم.»(ص۱۰۱)
اما با عکسالعملهای خدمتکار و حرفهایی که دربارهی گذشتهاش به آنها میگوید، راوی و مادرش را بسیار آشفته میکند و آنها را دچار عجز و ناتوانی در برابر حرفهایش قرار میدهد و باعث کشمکش ذهنی آنها میشود.
زینب گفته بود «عجب آدمهای سادهای هستید. اگر ممدآقا بفهمد که دهانم را باز کردهام پوستم را میکند. اما شماها آنقدر خوبید که دلم نمیآید بِهِتان دروغ بگویم.»(ص۱۱۶)
و وقتی مادر راوی سعی میکند او را آرام کند و میگوید این حرفهای دروغ را نگو و نمازت باطل میشود اما زینب در جوابش میگوید:
«ای بابا کی گفت من نماز میخوانم؟ خودِ خالهجان هم در عمرش یک رکعت نماز نخوانده. این مرتیکهی عرق خور هم که اصلاً دین و ایمان ندارد.»(ص۱۱۷)
راوی و مادرش درصددند که خود را آرام کند و حرفهای زینب را باور نکنند اما با تلفنهایی که میشود آنها دچار شک و تردید میشوند و از زینب میترسند و نمیدانند چکار کنند.کشمکش ها، این روایت را به جلو میبرد. هول و ولا هم به خوبی محسوس است به طوری که خواننده این سوال در ذهنش روی میدهد که بعد چه خواهد شد؟ آیا حرفهای زینب راست است یا دروغ؟ تردید در ذهن راوی به عنوان تکگویی هم روایت میشود و خود باعث ایجاد هول و ولا در خواننده، میشود. راوی و مادرش در دو راهی قرار میگیرند و نمیدانند حرفهای زینب را باور کنند یا نه و این سبب تعلیق روایت میشود. گره تا آخر باز نمیشود و خواننده را در فکر فرو میبرد که آیا راست است یا دروغ؟
«این داستان در طرح خود یکی از مهمترین کهنالگوهای داستانی را مخفی کرده است… اهمیت کهنالگوهای داستانی در این است که از درگیریهای ابدی بشری میگوید. راز ماندگاریشان هم در همین نکته است… در فضای ناامن اوایل انقلاب، زنی تنها و مضطرب وقتی به کمک یکی از آشنایان خدمتکاری پیدا میکند که از هر جهت شایسته است، خیالش آسوده میشود که در این هنگامهی ناامنی پناهگاهی یافته بیهمتا. اما چیزی نمیگذرد که در مییابد این پناهگاه (به دلایلی که در خود متن آمده) خود سرمنشا ناامنی است. چکیدهی آن به صورت ضرب المثل ورد زبانهاست. افتادن از چاله به چاه»(قاسمی،۱۳۸۲: ۹)
۴-۱-۵-۱-۲٫ شخصیتپردازی
نویسنده در این روایت شخصیتپردازی را بر اساس گفتوگو و کنش داستان انجام میدهد. شخصیتها همگی تنها با کنش نشان داده

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  ۴۰y.ir  مراجعه نمایید.

میشوند. هر شخصیتی درگیر ذهنیاتش است و در آن کشمکش درونی شخصیتها و نوع نگرشهایشان دیده میشود. راوی گاهی با توصیف از ظاهر شخصیت که حاکی از واکنشهای درونی آنهاست خبر میدهد. شخصیتهای اصلی در این روایت راوی، مادرش و خدمتکار هستند. این سه نفر در تضاد با هم و کشمکش بر سر بیاعتمادی و حقیقت و دروغ پرداخته میشوند. از طریق گفتوگو بیشتر پی به شخصیتها میبریم.
۴-۱-۵-۱-۳٫ گفتوگو
گفتوگو در داستان علاوه بر این که عمل داستانی را در جهت معینی پیش میبرد، از ابزار مهم شخصیتپردازی نیز هست که ذهنیت و ویژگیهای اخلاقی و روحی –روانی شخصیتها را نشان میدهد. هر طبقهی اجتماعی از گفتوگوی خاصی بهره میگیرند. گفتوگو در این روایت نقش اساسی دارد. شخصیتهای روایت با گفتوگو داستان را پیش میبرند و نویسنده فقط توصیف کنندهی صحنههاست. نویسنده در این روایت زبان اشخاص را متناسب با شخصیت و موقعیت اجتماعی و حتی ظاهر آنها انتخاب کرده است. او با گفتوگو به شخصیتپردازی و ارائهی صحنهها میپردازد.
مثلاً شخصیت زینب، باتوجه به لحن و بیانش نشان داده میشود: «در میزدند. ممدآقا بود. دلمان فرو ریخت.
گفتم: «زینب خانم، گمانم آمدن عقبت».
گفت: «گُه خوردند. مگر شهر هِرت است.»»(ص۱۰۸).
و شخصیت راوی و مادرش در خلال این نگاه به لباس زینب نشان داده می شود:
«ممدآقا دید که من به پاهای برهنهی او نگاه میکنم و گفت:«میبخشید این ریختی آمده. تقصیر من است. بَرَش داشتم و آوردمش. خاله جان خانه نبود. میخواست جوراب و چادر سیاه بپوشد، گفتم دیر میشود. راه بیفت برویم.» مادر گفت:«ما که غریبه نیستیم. امّا صلاح بود با اجازهی مادرش باشد»(ص۱۰۴).
مادرِ راوی، با دیدن تمییز شدن خانه خوشحال میشود و خوشحالیاش را اینگونه بیان میکند: «به این میگویند آدم تمیز و با شعور. اصلِ کار، تمیز کردنِ پس و پشتهاست. این زهراخانم کثافت، دستی ظاهری به سر و روی چیزها میکشید و سَمبَل میکرد و شوهر پوفیوزش، میخورد و میخوابید و دایم مریض بود. چه بهتر که رفتند. به درک، چشمشان کور.»(ص۱۰۷).
مادر راوی در مسایل بغرنج، دست و پایش را گم میکند و نظرش عوض میشود. ثبات رأی ندارد و با هر مسئلهای، نظری جدید میدهد و نگرانیاش را با گفتوگو نشان میدهد. ابتدا از آمدن خدمتکار که خانه را برق میانداخت خوشحال میشود و سپس با گفتن دروغهای زینب دست و پایش را گم میکند و میگوید: «نگفتم کسی را نباید آورد؟ نگفتم نباید به کسی اعتماد کرد؟چه میدانیم ممدآقا چه کاره است…»(ص۱۱۸) و تمام دیدگاهش نسبت به ممدآقا نجار بد میشود. و دوباره درباه او میگوید:«خوب که فکر میکنم میبینم شکل دزدهاست؛ بِهِش میآید توی باند قاچاق باشد. …»(ص۱۲۰). با گفتن حرفهای خالهخانم دربارهی زینب، مادر راوی دلش آرام میشود و میگوید: «بیخودی به ممدآقا بدبین شدیم؛ بیست سال است که برای ما کار میکند. همیشه هم عاقل و سر به زیر بوده. این دختره دارد دروغ میگوید…»(ص۱۳۰).
راوی همیشه آرام است و سعی میکند ناآرامی درونیش را کسی باخبر نشود. سعی میکند با مسائل منطقی برخورد کند اما گاهی با حرفهای زینب دچار ترس و وحشت میشود و نمیتواند آنها راباور کند. دلسوز است و نمیخواهد زینب را به حال خودش رها کند و دوست دارد حمایتش کند.
بیثباتی در اوضاع و احوال جامعه باعث بیثباتی عقاید اشخاص شده است. همه چیز پایدار نیست. بنابراین با این اوضاع و بحران کسی نمیتواند یک عقیده و رأی داشته باشد و همیشه نگران است و دائم تفکراتش دستخوش دگرگونی میشود. نویسنده با صحنهپردازی زیبا، این بیثباتی در جامعه را با شخصیتها یکی کرده است.
«هوا گرگ و میش بود که عمهجان ملک سرزده رسید و با دیدن زینب چشمهایش گرد شد و پرسید این از کجا آمده؟»(ص۱۱۱).
«نزدیک غروب تلفن زنگ زد. کارمند شرکت قدس بود. میخواست با زینب حرف بزند. مادر، مثل کسی که از خواب پریده باشد، به خودش آمد و نگران به من خیره شد. از بیرون صدای جنجال میآمد و سوت خطر و تیرهای پراکنده. دلم به شور افتاد و فکرهای پراکندهام با سرعت جمع و جور شد. مادر در سرسرا را با عجله قفل کرد…»(ص۱۳۶-۱۳۷).
۴-۱-۵-۱-۴٫ راوی وشیوهی روایت
راوی به صورت اول شخص مفرد از منظر دانای کل محدود است و همه چیز از زبان او بازگو میشود. راوی، از درون شخصیتها تا حدودی باخبر است. راوی بیشتر شخصیتی درونگرا دارد. به درون تک تک اشخاص داستان وارد میشود و ذهنیاتشان را حدس میزند. همچنین سبب ارائهی نمایشی روایت شده است. یعنی به جای خلاصه یا گفتاریِ صرف، راویت را نمایشی کرده است. در این روایت بیشتر از تک گویی درونی استفاده شده است که مخاطب در جریان افکار شخصیتها قرار میگیرد.
«باورم نمیشد که موجود خطرناکی باشد. دلم میخواست به خودم بگویم و قبول کنم که تقصیر او نیست، که یک بار هم شده، دل به دریا بزنم و کاری برخلاف معمول بکنم.»(ص ۱۲۹).

دسته‌ها: پایان نامه های سری اول