توصیف بیرونی: توصیف بیرونی همان توصیف چهره، لباس، ظاهر شخصیتها و صحنهها و فضای داستان است. توصیف بیرونی، یا توصیف طبیعی مثل رنگ، قد و پوست و … است و یا توصیف ظاهر اجتماعی، وضع لباس پوشیدن و رفتار اجتماعی و حرف زدن و ….
راوی مکان، یعنی(خانهی مادربزرگ) را توصیف میکند و خواننده را با آن خانه آشنا میسازد. «خانهی مادربزرگ ته خیابان سی متری و بعد از چهار راه حشمتالدوله است. از مدرسه فیروزکوهی تا آنجا راهدرازی است، که به چشم من، دو قدم بیشتر نمیآید» (ص۴۹). و میگوید خانهی مادربزرگ نصفش روشن و خوشبخت و نصفش تاریک و غمگین است. این توصیف یک گرهی در روایت ایجاد میکند و خواننده را با خودش درگیر میکند که چرا نصفش خوب و نصفش بد است؟ و این خوشبختی و بدبختی در این خانه چیست؟ و سپس به توصیف اتاق ممنوع میپردازد که هیچ بچهای حق رفتن به آن اتاق را ندارد. راوی همهجا را توصیف میکند حتی حیاط: «وسط حیاط یک حوض کاشیِ چهارگوش است با فوارهای وارونه که مثل فرفره دور خودش میچرخد و همهجا و همه کس را خیس میکند» (ص ۵۲-۵۱). «دور حوض گلدانهای شمعدانی چیدهاند. بالای حیاط، نزدیک به دیوار، چند تا تخت چوبی است، با پشهبندهای سفید و ملافههای گلدار تمیز….» (ص۵۲). توصیف عینی است و تقریباً تصویرسازی میکند.
توصیفات درونی: از حال و هوای خودش گرفته تا بقیه توصیف میکند. رفتن زندایی و نگرانی داییاش را زیبا بیان میکند:
«دایی فریاد کشان وارد حمامِ زنانه میشود و دنبال دلاکها میکند. چادر زنها را از روی صورتشان پس میزند. میدود توی کوچه. در خانهها را میکوبد. جلوی ماشینها را میگیرد. به دستگیره یا اتوبوسی در حال حرکت آویزان میشود. یقهی غریبهها را میچسبد. کتک کاری میکند و کتک میخورد، کتکِ حسابی. درب و داغون و دست خالی بر میگردد خانه. تب میکند میافتد. نه لب به غذا میزند و نه کسی را میشناسد. چهل شبانه روز هذیان میگوید؛ توی خواب و بیداری زنش را صدا میزند. دوا و درمان بیاثر است…میبرندش لب دریا، بیمارستان، تیمارستان، فایده ندارد. کارش راه رفتن توی اتاقها و گریه کردن است، مثل بچههای زرزری، مثل پیرزنهای دم مرگ» (ص۵۵-۵۶).
توصیف در این روایت بیشتر به صورت ایستا است یعنی مستقیم توصیف میکند. راوی همه چیز را در این روایت توصیف میکند از جمله روزهای هفته که برای هر کدام از زمانهای خاص هفته توصیفی بیان میکند:
«روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند؛ شنبه بد ترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیدهی توباخانم است؛ دراز، لاغر، با چشمهای ریز و بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش الکی، آن وسط میچرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است: متین، موقر، با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگو و بخند است. بوی عدس پلویِ خوشمزهی حسنآقا را میدهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پرجنب و جوش است؛ مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر میشود، پر از دلهرههای پراکنده و غصههای بیدلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر (چلوکباب تا خرخره) و نوشتنِ مشقهای لعنتی و گوش دادن به دلیدلی غمانگیز آوازی که از رادیو پخش میشود، و دقیقه شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوهای تیره، حتی آسمان و درختها و هوا» (ص ۴۸-۴۹).
۴-۱-۳-۱-۴-۱٫ حس آمیزی
عنصر حواس (بو) در این روایت بسامد بالایی دارد. راوی از عنصر حواس (بو) به عنوان توصیف استفاده میکند. به اشیا و حوادث بوی خاصی را اختصاص میدهد و چیزهای خوب را خوشبو میداند و چیزهایی که بدش میآید را بدبو و زشت میانگارد. مثالهایی از توصیف بو:
«بعد از ظهرهای پنجشنبه با تمام بعد از ظهرهای دیگر فرق دارد.؛ روشن و نقرهای است و بوی اتفاقهای خوب و دقیقههای خوشبخت را میدهد»(ص۴۸).
«گوهرتاج خانم با آنهای دیگر فرق دارد. مثل دسته گل است و بوی آب نبات و گلاب میدهد» (ص۵۲).
«کِرِمهای مادام آنا بوی سیر و عرقِ تن میدهد؛ بوی خود مادام آنا» (ص۵۹).
«از در و دیوار بوی خوراکیهای خوشمزه میآید، بوی بعدازظهرهای پنجشنبه، بوی آدمهای ساده و خوشبخت و حرفهای خوب و کارهای ساده»(ص۶۳).
«فوارهی حوض باز است و آبش به اطراف میپاشد. بوی گل یاس و خاکِ خیس میآید؛ بوی شب عید و تعطیلی مدرسه و تابستانی که آن پشتهاست» (ص۶۴).
«پردهها را شستهاند و بوی نشاسته و نیل میآید؛ بوی چیزهای تمیزِ سالم» (ص۶۵).
«بوی بادام و باقلوا میآید، بوی فردا و عروسی، بویِ دختردایی و کِرِم جوانی مادام آنا»(ص۶۶)
«کسی کنار تختم است. بوی شیرین گوهرتاج خانم به دماغم میخورد.»(ص۷۴).
«لایِ پنجره باز است. بوی میوههای نارس میآید؛ بوی نَفسهای معطر گوهرتاج خانم» (ص۷۴).
۴-۱-۳-۱-۵٫ زبان
زبان این روایت بسیار شیرین و زیبا است در آن از کلمات عامیانه استفاده شده است که نثر روایت را صمیمی و ساده کرده است. «حسنآقا به دنبالم میآید و همیشه دیر میرسد. دعوایمان میشود و تمام راه غُرغُرکنان، پشت سرم میدود و به خودش و به هر چه بچهی خر است فحش میدهد»(ص۴۹). «تمام تنم از خوشی ولو میشود»(ص۴۹). «روزگار آدم را کج و کوله میکند»(ص۵۳). «خاله آذر هِرهِری است»(ص۶۱). «از اول صبح، رفت و آمدها شروع میشود. زنگ در، زنگ تلفن،پچ پچ ها، خندهها. تلق تلوق استکانها، قُلقُل ِ سماور.»(ص۶۶).

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  ۴۰y.ir  مراجعه نمایید.

m>
۴-۱-۳-۱-۵-۱٫ طنز
از ویژگیهای زبانی دیگر در این روایت، بیان طنزگونه است که به روایت، زیبایی خاصی بخشیده است. جای جای این روایت طنز نهفته است. راوی همه چیز را با طنزی زیبا و ساده بیان میکند. توصیف شخصیتها و شلوغی و همهمه بیرون و حتی اتفاقهای ناگوار را با طنز تلخ و شیرین بیان میکند. طنز این روایت را بسیار شیرین کرده و خواننده احساس خستگی نمیکند.
«خانم پارسا قد یک بچه است. روی صندلی که مینشیند، پایش به زمین نمیرسد. عرض و طولش یک اندازه است.یک خروار هم توالت کرده…»(ص۶۶).
«گوهر تاج خانم عاشق بچههاست و خودش یک دوجین بچه دارد.»(ص۶۶).
«مادربزرگ متصل سرش را از پنجره ی اتاق نشیمن در میآورد و بچهها را تهدید میکند. توباخانم، هم گهگاهی میآید؛ پس گردنی محکمی هم به نوههایش میزند و میرود.»(ص۶۷).
«توباخانم، خاله خانم،گوهر تاج خانم و بیبی جان، پیرزنهای فامیلند. دسته جمعی کنار هم روی قالی، توی اتاق نشیمن میخوابند و تا صبح عطسه و سرفه میکنند. یا مینشینند و پاهای دردناک و بادکردهشان را می مالند.»(ص۵۲).
با طنز توصیف هم میکند و سر و وضع افراد را با طنز بیان میکند:
«زن دایی کوچیکه اهل بافتنی است و یک ریز، مثل باد میبافد. تا به حال او را بدون میله و کاموا ندیدهام. روزی یک کت و کلاه میبافد؛ توی خانه، وقت راه رفتن، وقت حرف زدن، وقت کار کردن هم میبافد. توی کوچه و مهمانی هم میبافد. توی خواب هم میبافد…آبستن است و من مطمئنم که بچههایش از جنس نخ و پشم هستند و اگر یکی از آنها زشت و کج و کوله باشد یا کاری بدی بکند او را میشکافد و از نو میبافد»(ص۶۰).
«با اتوبوس میرویم. اِپُلهای لباس مادر و خاله آذر آن قدر پهن و بزرگ است که از در اتوبوس تو نمیرود…»(ص۶۰)«زندایی کوچیکه هم ایستاده است. دولنگه جوراب و یک جفت دستکش بافته است. وسط آن شلوغی ول کن نیست. نُک میلههایش به پهلوی آدمها میخورد و غُر همه بلند است»(ص۶۰). «داماد هنرمند است؛ ترکی و روسی بلد است. یک آواز تُرکی میخواند. گمانم از همان پرتغال فروشهای خیابان اسلامبول است»(ص۶۸).
۴-۱-۳-۱-۶٫ زمانِ روایت
زمان از نظر ترتیب، زمانپریشی یا گذشتهنگر درونی دارد. راوی در حال توصیف خانهی مادربزرگ است و سپس از حال و احوال دایی که مریض است و بچهها حق دیدن ندارند و دوباره به توصیف حیاط خانه مادربزرگ میپردازد، با دیدن اتاق کنار موتورخانه که یکی دیگر از داییهایش آنجا زندگی میکند، داستان زندگیاش را که چرا به این روز افتاده را بیان میکند و به گذشته برمیگردد و دوباره به زمان حال که قرار است عروسی دختردایی در خانه مادربزرگ برگزار شود میپردازد. راوی به وسیلهی این تداعیها هر لحظه به گذشته برمیگردد. در واقع روایت، کاملاً سیال ذهنی است و ذهن راوی مدام میان گذشته و حال در حرکت است. از نظر تداوم، شتاب زیاد دارد و تمام خاطرات را در چند صفحه خلاصهوار روایت میکند. روایت خانهی مادربزرگ است و در پایان به چند سال بعد وارد میشود، زمانی که خانه را فروختند.
از بسامدهای این روایت تکرار ساعت است که مدام تکرار میشود و ذهن راوی را درگیر خودش کرده است.
در تعریف نماد داریم «در لغت به معنی نمود، نما، نماینده است، نماد به چیزی یا عملی میگویند که هم خودش باشد و هم مظهر مفاهیمی فراتر از وجود عینی خودش.»(داد، ۱۳۸۳: ۳۰۱). بنابراین در اینجا ساعت به عنوان نمادی به کار رفته که هم زمان را به صورت عینی نشان میدهد و هم ورای این مفهوم، معنای گذر عمر و نزدیک شدن به مرگ است. تکرار ساعت به عنوان نماد استعاری است که زمان و گذر زمان را نشان میدهد. و نشان دهندهی ذهن راوی است که نگران از دست رفتن زمان است… .
«ته راهرو، روی دیوار، یک ساعت بزرگِ قدیمی است که صدای تیک تاکش به دنبال آدم اتاق به اتاق میآید.»(ص ۵۰).
«تنها صدایی که آزارم میدهد تیک تاک یک نواخت ساعت دیواری است.»(ص ۶۶).
«ساعت دیواری زنگ میزند؛ زنگهای بلند، زنگهای سرسام آور. دلم آشوب میشود.»(ص ۷۱).
«این ساعت صدو پنجاه سال عمر دارد و بعد از ما هم خواهد بود»(ص ۷۲).
«ساعت دیواری پشت درِ این اتاق است. سعی میکنم بخوابم. میلرزم. رودههایم تکان تکان میخورد. چشمهایم را میبندم.«تیک تاک، تیک تاک، تیک تاک»»(ص ۷۳-۷۴).
«خانهی مادربزرگ را فروختهاند و ساعت دیواری در منزل یک از داییهاست-آخرین دایی. گه گاه، در نیمه شبی بیخواب، تیک تاک موذی آن را در تهِ بالشم میشنوم و میدانم که «این ساعت بعد از ما هم خواهد بود» و از سماجت عقربههای چرخان دلم میگیرد…»(ص ۷۵).
۴-۱-۳-۲٫ مولفه های خاطره در روایت «خانه ی مادربزرگ»
۴-۱-۳-۲-۱٫ عینیت
خاطره، نیازمند عینی بودن متن است. یعنی متنی که خاطره است باید در بیرون هم عینیت داشته باشد و تخیلی نباشد. از عینیتهای مهم روایت «خانهی مادربزرگ»، مکان است. مکان توصیف شده در این روایت، آنقدر زیبا و واقعی نمایان شدهاند که بیشک خواننده را بر آن وامیدارد که خاطرهای را میخواند و از آن لذت میبرد.
۴-۱-۳-۲-۲٫ مکان