زبان از شگردهای مهم داستانهای ترقی است زبان او ساده و صمیمی است، و چیزی که داستانهای او را خاص کرده است نوع زبانی کودکانه است. وقتی راوی خاطرهی کودکی را با زمان حال بیان میکند، زبان داستان هم کودکانه میشود نوع کاربرد کلمات و حتی اینکه نوع لحن هم ساده و صمیمی میشود و بیشتر حالتهای کودکانه و نوع بازی و رفتارهای کودکانه شرح داده میشوند: «درختهای تبریزی همبازیهای من هستند. هر کدام اسم دارند و درازترها پسرند. از مدرسه که میرسم کیفم را میاندازم و دوان دوان به سراغشان میروم تمام کارهایی را که کردهام برایشان تعریف میکنم…بعضیها خرند و خمیازه میکشند. بعضیها حسود و بدجنس هستند و گوش نمیدهند…»(ص۶).
«از اتوبوس شمیران خبری نیست. خوشحالم و وسط خیابان سُرسُره بازی میکنم. با لگد به تنهی درختها میکوبم تا بارشی برف روی کلهام بریزد.»(ص۷) یا «از توی آینه به من نگاه میکند و شکلک در میآورد. لُپهایش را باد میاندازد، دماغش را میچرخاند و چشمهایش را چپ میکند. دستهایم را جلوی دهانم میگیرم تا مسافرها صدای خندهام را نشوند.»(ص۹).
۴-۱-۱-۱-۵-۱٫ نام آواها
نام آواها از دیگر کاربردهای زبان در این روایت است. آواها باعث ایجاد صدا در داستان میشوند. صداهایی که فقط شنیده میشوند را هم به صورت مکتوب بیان میکند مانند:
قُدقُد مرغها(ص۱۲)،-سینهام خِش و خِش میکند(ص۱۵)،-صدای شُرشُر آب(ص۱۶)،-پسرداییها پِچ و پِچ میکنند(ص۱۶)،-خِرِش خِرِش میخاراند(ص۱۷)،-وِزوِز پشهها (ص۱۷)،-تِک و تِک باران(ص۱۷)، تاپ تاپِ قلبم(ص۱۸)،-تقِ تقِ دمپاییهای مادر(ص۵)،-هِرهِر و کِرکِر(ص۱۱).
۴-۱-۱-۱-۵-۲٫ طنز
گلی ترقی در این روایت از طنز هم استفاده میکند. طنزهای او در این داستان بسیار ساده و شیرین هستند. چون روایت از زبان کودک است طنزهایی هم که به کار رفته کودکانه و سادهاند. طنزها صریح هستند و گاهی اوقات طنزها در جهت نمودن واقعیتهای جامعه به کار رفتهاند و به نوعی انعکاس فقر و خرافه و جهل را در جامعه نشان میدهد. طنزهای او واقعیت شخصیت درونی افراد را بیان میکند مثلاً :
«داییبزرگه، افسر توپخانهی ارتش که از اسب میترسید و از توپ و تفنگ وحشت داشت و همان اولِ کار لباس افسریش را در آورد و به جای آن پیشبندی زنانه بست و ماند خانه. مرباهای خوشمزه درست میکرد و بلوزهای پشمی رنگارنگ میبافت»(ص۴).
به نوعی با طنزی لطیف ارزش و لیاقت آدمی و همچنین جایگاه آدمی در جامعه را بیان میکند. یا توصیف فرزندان خاله آذر که بیانگر نوع تربیت کردن مادر است که آن را به صورت طنزی بیان کرده «خاله آذرِ نازنینم با بچههای کوچک و شیطانش که توی راهروهای خانه جفتک چهارکش بازی میکردند و از در و دیوار و درختها بالا میرفتند و زوه کشان، مثل میمونهای وحشی، روی نردهی پلهها سُر میخوردند و پایین میآمدند»(ص۳-۴). و همچنین نوعی خرافهگرایی و جن و ارواح و جادوگری و اعتقاد به بستن دعا و… را نیز با بیانی طنز گونه توصیف میکند.
«به دور گردن و پاهایم هزار جور دعا بستهاند و زیر بالشم پر از کاغذهای کوچک چهارلا است.»(ص ۱۸).
یا طنزهایی زیبا از توصیف شخصیتها:
«بیبیجان، خالهی پیر مادر، که گوشهایش نمیشنید و حواسش کار نمیکرد. مرا به جای برادرم میگرفت، برادرم را به جای یکی از پسرداییها و پسردایی را به جای همسایه و همسایه را به جای من.» (ص ۳).
«دایی جان احمدخان که مهربانترین دندانساز دنیا بود و دلش نمیآمد دندان کسی را بکشد .»(ص ۴).
«برایم دکتر دیگری میآورند که خودش بیشتر از من سرفه میکند و دواهایی که تجویز کرده نمیتوان پیدا کرد.» (ص ۱۵).
-«جواب حسن آقا شبیه بع بع گوسفندی است که میخواهند سرش را ببرند»(ص ۱۹).
۴-۱-۱-۱-۶٫ زمانِ روایت
اگر متنی چنان روایت شود که از داستان دارای ترتیب گاهشمارانه دور شود، آنگاه با نوعی اختلاف روبهروییم که ژنت آن را زمان پریشی میخواند.
ژنت میان زمان تقویمی و زمان روایی تفاوت قائل است و زمان داستان را زمان مدلول و زمان روایت را زمان دال میداند. این روایت نوعی روایت ما بعد (گذشته نگر) است که در آن نوعی عقبگرد نسبت به زمان تقویمی صورت میگیرد و گویی که روایت به گذشتهای در روایت برمیگردد و بدین ترتیب حادثهای که قبلاً رخ داده بعداً روایت میشود. زمان مهم در این روایت در واقع همان زمان گذشته است. زمان دوران گذشتهی راوی آنقدر برایش شیرین و با اهمیت است که از آن سخن میگوید و گرنه حال هیچ نمودی ندارد.
روای در این روایت در حین زمان حال به گذشته برمیگردد و یاد خاطرهای از دوران کودکی میافتد و دوباره به زمان حال برمیگردد. در ابتدای داستان زمان حال است و با برف و اتوبوس تداعی خاطرات صورت میگیرد و بازگشت به گذشته داریم.
در اواسط روایت، وقتی راوی مریض است و روایت دوران نقاهت او است اما با تداعی تابستان دوباره ذهن راوی به دوران تابستان که همه در خانهی آنها جمع میشدند و خاطرات آن زمان را بیان میکند.
راوی در این روایت هم از شیوهی بازگشت و هم از شیوهی زمانپریشی استفاده کرده است که در شیوهی بازگشت، به توصیف دوران کودکی میپردازد و در زمانپریشی، به روایت روزهای گذشته میپردازد. گاهی هم سیال ذهن دارد.
زمان از نظر نظم و ترتیب، زمانپریشی یا گذشتهنگری درونی دارد و از نظر تداوم، از عنصر درنگ توصیفی استفاده میکند. از رخدادهای بیاهمیت میگذرد و حذف صریح دارد و رخدادها بعد چند سال و چند ماه خلاصه بیان میشود.
«اقامت ما در پاریس از شش ماه هم میگذرد.»

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

( ص ۲۱)
«روزها و هفتهها مثل باد میگذرند. درس و مدرسه از یادم رفته است.»( ص ۱۵).
«سالها تند میگذرد و من برای خودم دوشیزه خانمی محترم میشوم.»( ص ۲۱).که کلمههایی مثل شش ماه، و مثل باد گذشتن روزها و همچنین تند گذشتن سالها، همگی بیانگر حدف شدن بخشی از زندگی است.
و بسامد در این روایت، از نوع بسامد درونمایه است؛ که به قول و عهد وفادار است و مدام با خود تکرار میکند(که سوار هیچ اتوبوسی جز اتوبوس عزیزآقا نخواهم شد.)که بیانگر ذهن آشفته راوی است و تکگویی درونی راوی بر تکرار این عهد، نشان دهندهی میزان عشق و پایداری بر عهد است که در جایجای روایت بیان میشود.
۴-۱-۱-۲٫ مؤلفههای خاطره در روایت «اتوبوس شمیران»
در فرهنگ اصطلاحات ادبی اینگونه آمده است که، به آن کیفیتی که در عمل داستانی و شخصیتهای اثری وجود دارد و آن را قابل قبول از واقعیت را در نظر خواننده ایجاد میکند حقیقت مانندی میگویند. ما در داستان دقیقاً نمیتوانیم بگوییم که چقدر این روایت واقعیت است و چقدر از واقعیت فاصله دارد. حال بعضی از عناصر و روشهایی که یک روایت را باورپذیر میکند وجود دارد. در خاطره شرط اصلی واقعیتی است که اتفاق افتاده است بنابراین آن واقعه یا حادثه واقعی است و عینیت دارد و مستند است. برخی از این عینیتها را میتوان در متن یافت و بررسی کرد.
۴-۱-۱-۲-۱٫ عینیت
گلی ترقی در روایت «اتوبوس شمیران» از مؤلفههایی استفاده کرده است که آن روایت را در نظر خواننده واقعی جلوه داده است و آن را گویی بخشی از خاطره میپنداریم که روایت میشود از جمله:
انتخاب نام این روایت خود گویای خاطرهگویی دارد. عنوانی که نویسنده برای روایتش برگزیده است عنوان واقعی است «اتوبوس شمیران». همچنین در آغاز داستان هم واقعیتی دیگر آشکار میکند که این اتوبوس خط هفتاد است:
-«اتوبوس خط هفتاد، پیش از آن که به آن برسیم ، راه میافتد.»(ص ۲).
افعالبعضی از افعال به کاررفته در این روایت از نوعی بیانگر خاطره بودن متن را بیان میکند افعالی مانند:
«به زمستانهای تهران فکر میکنم –نگاه میکنم ده سال دارم- انگار در حبابی از شیشه هستم و نفسی پنهانی مرا در زمان به عقب می برد»
۴-۱-۱-۲-۲٫ زمان
«هر تجربهی زمانمند (تجربهای که در مسیر زمان رخ می‌دهد و با زمان دانسته و شناخته می‌شود) با کنش روایی همراه است. زمان بیمعناست، مگر آن که خود زمانمند شود، یعنی به بیان درآید، یا به گفته‌ی ارسطو روایت شود»(احمدی،۱۳۸۷: ۶۳۵).
خاطره نیازمند زمان است. یعنی این زمان است که خاطره را میسازد. با گذشت زمان و مرور آن اتفاقات و حادثههای زندگی خاطرهای تلخ یا شیرین را در ذهن شکل میدهند. پس زمان عنصر سازندهی خاطره است و خاطره بدون آن معنا و مفهومی ندارد. در این روایت ترقی بسیار به زمان توجه دارد و شاید بتوان آن را از لحاظ سبکشناسی یکی از موتیفهای اصلی این اثر برشمرد. در جایجای این روایت حضور زمان و گذشت آن به صورت نامرئی از کودکی به سمت بزرگسالی را میبینیم علاوه بر این حضور عینی به شکلهای مختلف هم در جایجای متن بیان میشود و این سبب میشود متن به سمت خاطره پیش برود. چون در خاطره ما تعریف میکنیم که در فلان زمان این اتفاق افتاده است یا اینکه توضیح میدهیم در گذشته این اتفاق رخ داد. به علاوه این که چون روایت مربوط به گذشته راوی است زمان هم در این روایت کاملاً ذهنی است و آن را بسیار به خاطرهگویی مانند میکند. در خاطره هم زمان ذهنی است چون خاطره مربوط به گذشته است و روایت آن و یاد آوردن تمام زمان دقیق یک حادثه کاملاً ذهنی است. مانند این مثالها در این روایت:
مدت زمان را مشخص میکند:
-«هشت سال است که در پاریس زندگی میکنیم» (ص ۲).
-«نگاه میکنم ده سال دارم» (ص ۵).
یا اینکه از روزهای کودکی خود تعریف میکند:
-«در روزهای کودکی ریزش برف که شروع میشد تمامی نداشت… تا جایی که درها یخ میزد و مدرسه برای یک هفته تعطیل میشد» (ص ۳).