۴-۱- توحید
یکی از پایدارترین تجلیات روح آدمی و یکی از اصلیترین ابعاد وجودی انسان حس نیایش و پرستش است و این اعتقاد را میتوان از کهنترین مظاهر حیات انسان دانست. گویا بشر از بدو تاریخ و بنا بر فطرت خود می‌دانسته که در پهنۀ هستی به خود واگذاشته نیست و تحت تأثیر نیرویی مافوق بشر است. بنا بر گفتۀ قرآن در ابتدای تاریخ بشریت توحید وجود داشته است که کم‌کم براثر انحراف از یگانه‌پرستی، بتپرستی و سایر شیوههای پرستش به وجود آمد و همواره بشر بین دو مرز توحید و شرک در نوسان بوده است و هرکس بنا بر درکی که از محیط و پیرامون خویش دارد تصوری از نیروی مافوق بشر دارد.
تاریخ نشان میدهد که هر جا بشر وجود داشته حس پرستش با او بوده و این همان فطرت است که خداوند همۀ انسان‌ها را بر اساس آن آفریده است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَهَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّم وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ».[۱۷۸]
براساس این فطرت است که بشر نیاز به پرستش و نیایش با موجودی برتر را که همان خالق اوست دارد. ولی در بسیاری اقوام این فطرت پاک و راستین به انحراف رفته است و نمودهای فراوان شرک را به وجود آورده است.
همان‌گونه که شرک دارای درجات است بحث توحید نیز دارای مراتب و درجات متفاوتی است. پایین‌ترین درجۀ توحید همان اقرار زبانی است بر یگانگی خدا که این مرتبه توحید عوام است. از نمونههای آن همان اقرار زبانی ما در نماز در جملاتی مانند لا اله الّا الله و… . درجۀ بعدی توحید که توحید خاص است و آن یکی را در دل داشتن است تا می‌رسد به توحید خاص الخاص
که بالاترین مراتب توحید و مختص عارفان و واصلان به مقام قرب الی الله است.
در مثنوی مولوی میتوان مراحل و مراتب این توحید را مشاهده کرد. به‌عنوان نمونه در داستان موسی و شبان، چوپان بر اساس درک خود تصوری از خدا داشته و به میزان فهم خود توحید را دریافته است:

دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارُقت دوزم، کنم شانه سرت
جامهات شویم، شپشهاات کشم شیر پیش آرم تو را ای محتشم
دستکت بوسم، بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هیهی و هیهای من[۱۷۹]

تا میرسد به توحید در زبان عارفان و سالکان حق و وحدت وجود و جز حق ندیدن.

ما عدم‌هاییم و هستی‌های ما