برخی از عقاید این گروه عبارتاند از:
اعتقاد به اینکه انسان مجبور است و تحت اراده خداوند است و هر کاری که انسان انجام میدهد خداوند از قبل معیّن کرده است و دراین‌باره به آیاتی چون:
«إِنَّ هَذِهِ تَذْکِرَهٌ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِیلًا (۲۹) وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا».[۱۵۱] استناد میکنند وآیاتی که بر اختیار دلالت میکنند به معنی انذار و ترس اعتبار میکنند.
نفی صفاتی که احتمال تشبیه در آنها میرود و این کار را برای تنزیه خدا از صفات بندگان خود انجام می دهند و به آیاتی چون: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»[۱۵۲] استناد میکنند.
امتناع رؤیت خدا بر مؤمنان در آخرت و آیۀ «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَهٌ (۲۲) إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَه»[۱۵۳] را تأویل میکنند؛ و به فنای بهشت و دوزخ معتقدند زیرا بقا صفتی است خاص برای خداوند.[۱۵۴]
۳-۲-۵-خَوارِج
یکی از فرق قابل‌بررسی که نقش مهمی در پیدایش فرق مهم کلامی ازجمله معتزله، مرجئه را
داشت فرقه خوارج است که در سال ۳۷ ه.ق پدید آمد این فرقه در ابتدا وجهۀ سیاسی داشت و کم‌کم رنگ مذهبی گرفت. «واژۀ خوارج جمع خارجی است و آن در اصطلاح، فرقه‌ای اسلامی است که بر امام علی بن ابیطالب (ع) در صفین خروج کردند توسّعاً اقوام قیام‌کننده بر ضد حاکم را «خارجون» و «خوارج» هردو میگویند».[۱۵۵]
درنبرد صفین (۳۷ ه.ق) که بین سپاه حضرت علی (ع) و سپاه معاویه رخ داد، پس‌ازآنکه معاویه قرآن را بر نیزه کرد و باوجود هشدار حضرت علی (ع) به سپاهیانش مبنی بر اینکه این کار یک نیرنگ است، بخش بزرگی از سپاه حضرت، هشدارها را نادیده گرفته و امام را برای پذیرش حکمیّت زیر فشار قراردادند. پس از نوشته شدن پیمان حکمیّت مقرّر شد دو داور از سوی دو سپاه در برابر حکم خدا حکم کنند، ولی گروهی پیدا شدند که با این جریان به مخالفت برخاستند و شعار «لا حُکم اِلّا لِلّه» را سر دادند و خواستار ازسرگیری جنگ با معاویه شدند و حکمیّت رابرخلاف اسلام دانستند.[۱۵۶]
این گروه از آیۀ قرآنی«إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلّهِ»[۱۵۷]چنین برداشت کردند که «حکم و داوری از آن خداست و امام نباید به‌حکم دیگران گردن نهد ازاین‌روی به پذیرش حکمیّت ابوموسی اشعری از سوی امام علی (ع) اعتراض کردند و بر آن حضرت شوریدند. آنها برای توجیه عمل خویش در خروج بر امام واجب الاطاعه، اینگونه استدلال کردند که پذیرش حکمیّت انسانها از گناهان کبیره است و هر گناه کبیرهای موجب کفر است و خروج بر خلیفه کافر واجب میباشد».[۱۵۸]
برخی فرق خوارج عبارت‌اند از: ازارقه، عجارده، نجدات، اباضیّه، بیهسیه و…[۱۵۹]
برخی عقاید خوارج به‌طور مختصر عبارت‌اند از:

  1. «خلیفه پیامبر (ص) را شرط نیست که عرب و از قریش باشد.
  2. شرط خلافت، پرهیزگارى و دلاورى و دادگرى است.
  3. برخى از فرقه‏هاى خوارج خلافت زنان را نیز روا مى‏داشتند.
  4. على (ع) با قبول حکمیّت گناه کرده است و باید توبه کند.
  5. خلافت، موروثى نیست.
  6. مرتکب گناه کبیره کافر است و ریختن خونش روا است مگر توبه کند.
  7. عمل فرد مسلمان، جزء اسلام و ایمان او است و با عملى برخلاف شریعت از دین خارج مى‏شود.
  8. امام با رأى مردم برگزیده مى‏شود».[۱۶۰]

۳-۲-۶- مُعْتَزَلَه
یکی از کهنترین مکتبهای کلامی مکتب اعتزال است. این مکتب کلامی در اوایل قرن دوم هجری توسط واصل بن عطا از شاگردان حسن بصری (۱۳۱-۸۰ ه.ق) پایه‌گذاری شد. واصل از دانشمندان و مردان بنام بصره بود که اصول این مکتب را بر پایۀ خردگرایی بنا کرد.
میتوان گفت از نیمۀ دوم قرن دوم و از زمانی که اندیشههای ایرانی، سریانی و یونانی وارد تفکر اسلامی شد و آثار آنان به زبان عربی ترجمه شد و همین سبب آشنایی مسلمانان با افکار و عقاید آنان گردید و سبب شد که متفکران اسلامی به استدلال و اندیشیدن در عقاید دینی بپردازند و حتی ظواهر نصوص قرآن و احادیث را با موازین عقلی بسنجند. به این گروه
خردگرا «مذهب معتزله» گفته شد.[۱۶۱]
در باب وجه‌تسمیۀ این مکتب چند دیدگاه وجود دارد که به مهمترین آن اشاره میشود:
در کتاب الملل و النحل شهرستانی آمده است که شخصی نزد حسن بصری آمد و گفت گروهی هستند که صاحبان گناه کبیره را کافر و گناه کبیره را کفر میدانند که به سبب انجام آن از دین خارج میشوند و گروهی دیگر مرتکب گناه کبیره را مهلت میدهند و امیدوار آمرزش هستند. از دیدگاه آنان گناه کبیره به ایمان ضرری نمیرساند این گروه مرجئه هستند، نظر شما دراین‌باره چیست و چه فرمان میدهید؟ حسن بصری اندکی تفکر کرد و هنوز جواب نداده بود که واصل بن عطا در پاسخ گفت: من میگویم مرتکب کبیره نه مؤمن است و نه کافر؛ بلکه او در منزلی است میان دو منزل. پس برخاست و به کنار ستونی از ستونهای مسجد رفت و عزلت گزید. پس حسن بصری به یاران خود گفت «اِعتَزَلَ عَنّا واصِل» (واصل از ما عزلت گزید). به همین سبب، واصل و طرفدارانش به معتزله مشهور شدند.[۱۶۲]
همۀ فرقههای معتزله بر این پنج اصل متفق القولند:
توحید و یکتاپرستی: معتقدند خداوند نه جسم است نه عرض. در دنیا و آخرت دیده نمیشود، با حواس پنج‌گانه درک نمیشود، در حیز و مکان نیست، واجب‌الوجود‌است و سایر موجودات ممکن‌الوجود و حادثاند.
عدل: خداوند شر و فساد را دوست ندارد و ازآنجایی‌که بندگان، خود ا

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

فعال خود را به وجود میآورند، خود مسئول اعمال و کردار خویشاند و اوامر الهی فقط برای جلوگیری از فساد و کارهای ناپسند است و خداوند تکلیف مالایطاق به بندگان نمیکند و از میزان عدل خارج نمیشود و اگر اوامر الهی به امری محال تعلق بگیرد برخلاف عدل رفتار کرده است.
وعد و وعید: وعد یعنی مژده دادن به بهشت و وعید یعنی ترساندن از عذاب دوزخ. وعد و وعید خداوند ثابت است مگر اینکه گناهکاران در این دنیا توبه کنند، بنابراین خداوند از گناهان آنان درمی‌گذرد.
المَنزِله بِینُ المَنزِلَتَین: که پاسخی به پرسش مطروح در روزگار پیدایی معتزلیان نخستین در مورد مرتکب کبیره بود.
امربه‌معروف و نهی از منکر: یعنی واداشتن مردم به کار نیک و بازداشتن آنها از کار زشت که آن را واجب می‌دانستند.[۱۶۳]
فرقههای مهم معتزله عبارتاند از: واصلیه، هذیلیه، نظامیّه، خابطیّه، بشریّه، مُعمریّه، مرداریّه،ثمانیّه، هشامیّه، جاحظیّه، خیاطیّه، جبائیّه، بَهشمیّه.[۱۶۴]
۳-۲-۷- اَشاعَرَه
یکی از معروفترین و مهمترین و معروفترین مذاهب اهل سنّت مذهب اشعری است. این مذهب توسط ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری در سال ۳۰۰ ه.ق به وجود آمد. نسب وی به ابوموسی اشعری که از صحابه بود میرسد. وی در سال ۲۶۰ ه.ق در بصره متولد شد و در سال ۳۲۴ ه.ق در بغداد درگذشت. وی شاگرد ابوعلی جبائی متکلّم بزرگ معتزلی بود. ابوالحسن اشعری ابتدا به مذهب معتزلی گرایش داشت، ولی در سن چهل‌سالگی و در سال ۳۰۰ ه.ق از این مذهب کناره گرفت و به جانب‌داری از عقاید اهل حدیث پرداخت. علّت جدا شدن وی را برخی ناتوانی استادش جبائی در پاسخگویی به اشکالات اشعری در باب قاعدۀ «صلاح و اصلح» میدانستند.
داستان جدایی اشعری از استادش ازاین‌قرار است که: «ابوالحسن اشعری [ازاستاد خود پرسیدکه]، سه برادر بودند: یکی نیکوکار و پرهیزگار، دیگری کافر و فاسق و شوربخت و سومی صغیر و کودک. این سه برادر مردند، اکنون حالشان چگونه باشد؟
جبائی: زاهد نیکوکار در بهشت و درجات باشد؛ فاسق کافر به دوزخ و درکات باشد؛ و کودک از اهل سلامت.
اشعری: اگر آن کودک خواهد که به درجات رود، او را اجازه دهند؟
جبائی: نه؛ زیرا او را گویند که برادرت به این درجات رسید برای آنکه طاعات زیاد داشت و تو را طاعات نیست.