که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند…. (فرخ زاد،۲۳۱:۱۳۶۸)
« فروغ فرخزاد در سال ۱۳۴۲ مجموعه شعری تولدی دیگر را منتشر ساخت. انتشار این کتاب حادثهای غیر منتظره بود که بحث فراوانی برانگیخت.» (لنگرودی،۱۳۸۷: جلد۳، ۱۰۵) «فروغ میگوید: در اسیر، دیوار و عصیان، من فقط یک بیان کنندهی ساده از دنیای بیرون بودم در آن زمان شعر، هنوز در من حلول نکرده بود. بلکه با من همخانه بود. مثل شوهر، مثل معشوق؛ اما بعداً شعر در من ریشه گرفت و به همین دلیل، موضوع شعر در من عوض شد. دیگر من شعر را تنها بیان یک احساس منفرد، دربارهی خودم نمیداستم؛ بلکه هر چه در من بیشتر رسوخ کرد، من پراکندهتر شدم و دنیای تازهتری را کشف کردم. » (فرخ زاد، ۱۳۸۱: ۳۰) فروغ همچنان زنی تنها بود. نگاه به گذشته همراه با نوعی نوستالوژی، آغشته بود و در این نگاه، غم غربت موج میزد.
….آن روزها رفتند
آن روزهای سالم و سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس…
چشمم به روی هر چه میلغزید
آن را چون شیر تازه میمکید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود…
و دختری که گونههایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست…. (فرخ زاد،۱۶۱:۱۳۶۸)
پوران فرخزاد میگوید: « فروغ احوالی روحی متفاوتی داشت و در هر ماه، دو سه بار دچار بحران روحی میشد که در این روزها، از هر کس و همه چیز میگریخت درِاتاق را به روی خودش میبست و گریه میکرد… همهی کارهای جنونآمیز زندگیش را هم معمولاً در همین روزهای بحرانی انجام میدادهاست .» (فرخزاد،۳۱:۱۳۸۱) این هنرمند، دادهی جامعهای ناسالم بود که دشمنی، بدگمانی، تظاهر و بیاعتمادی، ویژگیهای آن است. بنابراین زوال، بیعدالتی، بیتفاوتی، دروغ و حقارت به عنوان ابزاری، ناگزیر در دست فروغ قرار گرفتند تا به صورت اشعاری اعتراضآمیز، بیانگر دلدردمند او شوند.
در سال ۱۳۴۵ فروغ برای آخرین بار برای شرکت در دومین فستیوال فیلم مؤلّف به ایتالیا پرواز کرد. پوران فرخزاد میگوید: « فروغ در بازگشت از سفر آخریاش به اروپا برایم تعریف میکرد که : یک دختر کولی ایتالیایی کف دستش را نگاه کرد و به او گفته است که عاشق مردی است و در این عشق ثابت قدم است. دختر کولی همچنین گفت: تصادف خونینی در انتظارش است. دو سه بار این پیشگویی دختر کولی را نقل کرد. مثل این که همیشه یادش بود…» (همان: ۳۳)
ناگهان
یک تقدیر ناگزیر
یک تصادف
دوشنبه ۲۴ بهمن، ساعت چهار و نیم بعد از ظهر
در زمانی که فروغ به آن درجه از محبوبیّت که سزاوار صمیمیت اوست، رسیده بود،
در آن زمان که فروغ در آیینههای بیشمار ستایشگران، خود را گم نکرده بود،
انگار که باد خبر او را به همهی شهر میبرد.
همان شب و فردای تصادف روزنامهها با تیترهای درشت مینویسند: فروغ فرخزاد در تصادف اتومبیل کشته شد. مرگ بر اثر ضربه مغزی و شکستگی جمجمه بود.
اکنون سال ها میگذرد که جسم خاکی فروغ در خاک خفته است. میگویند اگر به قصد زیارت او به گورستان ظهیرالدّوله بروی و گوش جانت را آهسته به روی سنگ سپید آرامگاه او بگذاری… صدایش را خواهی شنید؛ اما به قول او:
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرندهای که مرده بود به من پند داد
که پرواز را به خاطر بسپارم.
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که میماند….
۳-۴- زنانه بودن زبان شعری
در جامعه ای که هنوز درعرصهی ادبی آن، زبان مردانه در انواع گوناگون ادبیات پرچمدار و پیشرو بیان احساسات است وسنت دیرینهی زبان سالاری در مرد، بر پیکرهی ادبیات این سرزمین، سایه گستردهاست، زنی چون فروغ فرخزاد ظهور میکند که برای نخستین بار این نظام کهنه را در هم میشکند و زبان تند زنانه را در جامعهای با بافت سنتی و مذهبی رواج میدهد. طبیعی است آنجا که پدیده ای برای نخستین بار جلوهگر میشود، واکنشهایی را در مقابل خود برمیانگیزد. در این واکنشها، فروغ در برابر سیل اتّهامات و طعنههای اطرافیان قرار میگیرد و این موضوع، بیشک در آفرینش اشعار اعتراضی فروغ نقش بسزایی را ایفاء میکند.
فروغ در آغاز ورود به میدان شعر در سن ۱۷ سالگی سه مجموعه ی اسیر، دیوار و عصیان را منتشر کرد. « این سه مجموعه با آن که از لحاظ ادبی، محتوا و قالب، از سبک نوین و ویژهای خبر نمیداد؛ اما زنانهسرایی و واگویی صریح نیازها، خواستها، اعتراضات و غایات زنانه که از تجربه های حسی – دورنی زن برمیخاست، موجب برجستگی حضور وی شد. چرا که فروغ در شرایط مردمدارانه که امکان هستی این گونه صداها را از زن شاعر و نویسنده و هنرمند میگرفت، به فریادی در کوچه میاندیشید ودلش میخواست، به همهی چهار چوبهای بازدارنده و سرکوب کنندهی سامانهی مردسالار نه بگوید.» (بهفر،۶۹:۱۳۷۸) فروغ با اعتراضات شعری خود به شهرتی بیسابقه رسید. «علت شهرت بی سابقهی فروغ فرخزاد، بی پروایی خاصی است که در اشعار او به چشم میخورد. قبل از او بسیار کسان در این وادی قدم برداشته بودند؛ ولی هیچ کس به مانند او تمنّیات گریزنده و درونی خود را تصویر نکرده بود. (لنگرودی،۱۳۸۷: جلد۲، ۱۷۷)
آن چه باعث شده بود تا اشعار اعتراضآمیز برگرفته از زندگی خصوصی او، به سرعت موافقین و مخالفینی پیدا کند و یا وجه اعتراضی شعر او دو چندان گردد، استفاده از زبانهزنانه بود. علت بیشتر گیرایی آن اشعار این بود که از زبان زنی بیان میشد، زنی که بی اعتنا به آداب و رسوم اجتماع، آن چه را می

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

خواست به رشته ی نظم میکشید. در این میان بودند افرادی که اغلب اشعار فروغ را به خود نسبت میدادند و چنین وانمود میساختند که قهرمان این اشعار آنها هستند. در سراسر تاریخ ادبیات درخشان فارسی به تعدادی در حدود هشت هزار شاعر اشاره شده که در آثار بعضی از آنان، خلاقیت و بدعت هنری آن چنان قوی جلوه میکند که در ارزش هنری آنان جای هیچ گونه تردیدی نیست و نقش سازنده و خلّاق سرایندهی آنها انکار ناپذیر است؛ اما زن در شعر فارسی چه نقشی داشته؟ « در شعر شاعران، اشعاری در اعتراض به وجود زن و خصوصیات او وجود دارد. چنان که ناصر خسرو گفته است:
زنان چون ناقصـــــان عقل دینند چـرا مـــردان ره آنــــــان گزینند
نظامی عقیده ی خود را بدین گونه مطرح نموده است:
بســیار جـــــــفای زن کشیدند در هــیچ زنــــــی وفــــا ندیدند
و یا نظامی در ستایش زن سروده است:
هزار آفــرین بـر زن خــوب رأی که ما را به مـــــردی شود رهنمای
علت این تناقصگوییها را میتوان عدم شناخت زن در طول تاریخ دانست که عواملی چون سلطهی مرد، بیفرهنگی زن، عدم توجه به زن در فرهنگ دست پروردهی مردان، مسبّب واکنشها ودیدگاههایی چنین بوده است.» (کراچی، ۱۳۸۱: ۲۹-۲۸)
در مورد نقش زنان در ادبیات، نخست باید به محدودیتها، تعصّبات، بیعدالتیها و ظلمهایی که این موجود تحت ستم، با آن روبرو بوده اشاره شود. در اجتماعات مختلف و از روزگاران دور، زن، محدود و دارای امکانات و اختیاراتی اندک بوده است. قوانین مدنی علیه او وضع شده و فشارهای فرهنگی و اخلاقی، او را سرکوب کرده است. بدین سبب، زن امکان رشد و شکوفایی نداشته و تدریجاً به فردی غیرمنفعل و ناآگاه تبدیل شده است. ریشهی این بیدادگریهای اجتماعی را در جهل، تعصّب و خرافات میتوان یافت؛ اما زنان، در همین فرهنگ سرکوبگر، به محض یافتن اندک فرصتی، حضور خود را در صحنهی شعر فارسی به اثبات میرساندند. « آشکار است که اغلب این زنان در موقعیتی استثنایی قرار داشتند. شاهزاده، درباری و دختر حاکم بودند. به همین دلیل جهانبینیِ محدودی داشتند و از رنجها و محرومیّت زنان عوام و فشارهایی که بر آنها اعمال میشد، آگاهی نداشتند. از سویی دیگر به علت تحریفات و سوء تعبیراتی که در اسلام، مانند سایر ادیان پدید آمد، تعصّب ناموسی چنان اوج گرفت که به نام دین، زنان به روز از خانه بیرون نیایند و چون بر آیند چادر آنان سیاه کنند و سر و سینه بر کوی و برزن برآرند تا تجربهی دیگران شوند. » (کراچی، ۱۳۸۱ :۳۰)