«شاه هر چند پیشتر از امینی، مستقیم و غیرمستقیم از اصلاحات ارضی و تقسیم زمین بین دهقانان صحبت کردهبود؛ ولی در این روزها، ترس از به قدرت رسیدن امینی، او را با مخالفین تقسیم زمین یعنی زمینداران، نزدیک میکرد، تا این که پس از چندی متوجه شد که ادامهی مخالفت با اصلاحات، نه تنها در داخل به ضررش تمام میشود؛ بلکه در خارج نیز حمایت آمریکا را از او سلب میکند…. مخالفتهای همه جانبهی او با امینی هر روز بالاتر گرفت…. امینی درتاریخ ۲۷ تیرسال ۱۳۴۱ استعفا داد و سقوط کرد.» (لنگردودی،۱۳۸۷،جلد۳: ۸) « شاه که با ساقط کردن امینی و اخذ اعتماد از شوروی و آمریکا، بر اوضاع ایران مسلط شده بود، در روز ۱۹ دی سال ۱۳۴۱ اصول ششگانهی انقلاب سفید را اعلام داشت. قرار شد که در ۶ بهمن، رفراندومی برای تأیید انقلاب سفید برگزار شود؛ ولی چند روزی به برگزاری رفراندوم نماندهبود که ناگهان بخشی از ایران در شورش فرورفت. رهبری شورش با چند تن از علما بود که از دستورات آیت الله خمینی پیروی میکردند. » (همان: ۹)
« با وجود مخالفتهای زیاد، این رفراندوم در ۶ بهمن ۱۳۴۱ برگزار شد و دولت اعلام کرد که اکثریت قاطع مردم ایران به این اصول رأی مثبت دادند. » (درستی،۱۳۸۱: ۷۴)« ماه محرم رسید، در روزهای تاسوعا و عاشورا، آیت الله خمینی در رم علیه انقلاب سفید سخنرانی کرد و عملاً شاه را خائن، بدبخت و ترسو خواند. خطابه، اثر ویران کنندهای داشت. بتی که رژیم در مدت ده سال از محمدرضا شاه ساخته بود به سختی ترک خورد… در چهاردهم و پانزدهم خرداد، آیت اللهخمینی به همراه تنی چند از روحانیون دستگیر شدند و بلافاصله مردمی که طی سخنرانی آیت الله خمینی، ترسشان از رژیم ریختهبود، در شهرهای تهران، قم، ورامین و مشهد، سر به شورش برداشتند. حکومت نظامی اعلام شد… دستور تیر صادر شد و عدهی کثیری به خاک و خون افتادند. » (لنگرودی،۱۳۸۷،جلد۳: ۱۱-۱۰)
« گروهی از انقلابیون در این سال ها به این نتیجه رسیدند که پیروزی بر حکومت شاه بدون تجهیز به سلاح و مبارزهی مسلحانه، مطلقاً ممکن نیست. بالأخص نمونههای موفق این رویکرد را در کوبا و چین و الجزایر دیده بودند و چهرههایی چونکاسترو، رژیدبره، چه-گوارا و هوشیمین را که رهبران این قیام ها بودند نیز به الگو پیش رو داشتند. در این دوره با توجه به این رویکرد، گروه های چریکی کوچک، مسلّح و متشکّل شدند. اولین جرقهی آنها در اواخر اسفند ۱۳۴۳ زده شد. رضاشمسآبادی از اعضای گارد جاویدان در محوطهی کاخ مرمر به شاه حمله میکند شاه مختصر زخمی برمیدارد و او در دم کشته میشود. » (خطیبی،۱۳۸۷: ۴۳-۴۲) «شعر این دوره، شعری است که با پس زدن دو جریان حاکم سال های ۱۳۳۲ به بعد یعنی سمبولیسم اجتماعی و رمانتیکسیاه و اروتیک که در شعرهای نادرنادرپور، فریدون مشیری، نصرترحمانی، فروغ فرخزاد و…. جریان داشت، توانست پس از سال ۱۳۴۷ هـ . ش. به عنوان جریان حاکم ادبی، خود را تثبیت کند» (همان،۶۱) « چند روزی نگذشت که زبان با لحن حماسیِ اخوان ثالث و اندیشهی کسرایی که سرشار از انتظار و امید بوده گسترش یافت و شاعران و نویسندگان نمایندهی ادبیات و هنر شدند و بیانگر وضع جدیدی بودند. » (لنگرودی،۱۳۸۷،جلد۳: ۱۳) «جلالآلاحمد به نوعی پایهریز شعر اعتراضی سلاحی است. او در بخشهایی گوناگون مقالات خود مینویسد: « باید بدانی که دستکم هر کلامی را چون گلولهی سربی در عمق چاه فکر خواننده بیفکنی نه چون پرکاهی بر روی حوض آبی، که شیر را باز کردی، حوض را انباشتی، برود…» .» (خطیبی،۱۳۸۷: ۴۶)
« دکترعلیشریعتی نیز در نامهای به نعمت میرزازاده به تاریخ مه ۱۹۶۲م. برابر با ۱۳۴۲هـ .ش. مینویسد: …. اگر برای نجات این نسل بیچاره کاری که از دستتان برمیآید نکنید، بزرگترین خیانت را کردهاید. حالا که در و دیوار برای خواب کردن لالایی میخواند، شما چرا غرغر و زمزمه و ناله میکنید، فریاد بکشید تا بیدار شوند.» (خطیبی،۵۱:۱۳۸۷)
شعرا در این دوره همان وضعیت دیگران را داشتند. از میان شاعران، گروهی جذب حاکم شدند و سر از تلوزیون و کانونهای فرمایشی درآوردند، گروهی هم بی توجه به سیاست به سرایش اشعار ناب پرداختند؛ اما عدهای بیشتر به شعر نو حماسی و یا چریکی روی آوردند. «شاعران معترض که در نتیجهی این تجربه که دیگر اقدامات محافظه کارانه، کارایی و کارگشایی خود را از دست داده و هنگام حرکات مسلّحانه و شهادت طلبانه فرارسیدهاست، اشعار اعتراضآمیز چریکی خود را که آکنده از خشم، خروش و خشونت بود، به تصویر میکشاندند.آرشکمانگیرِ سیاوشکسرایی را به نوعی باید از اولین جرقّههای این شعر به حساب آورد. » (خطیبی: ۶۲)
شاعری چون فروغ نیز با دیدن کشتار مردم بیگناه و به صحنه آمدن پدیده هایی چون بمب، اسلحه، خون، شهادت و اعدام و واژههایی که تداعی کنندهی جنگ و مبارزه است، آرام نمینشیند و با سرودن اشعار و با به تصویر کشاندن جامعهای تپیده در خون، با دیدی رئالیستی، نفرت واعتراض خویش را فریاد میزند. در یک نظر کلی بر مجموعه سرودههای فروغ، کمتر با شعری برمیخوریم که عنوان شعر اعتراضی چریکی بر آن شایسته باشد؛ اما قیام ۱۵ خرداد یقیناً بر سرایش اشعار اعتراضآمیز فروغ، در دو مجموعه پایانیِ تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، بی تاثیر نبودهاست. فروغ به زیبایی، اعتراض خویش را نسبت به اوضاع نامساعد اجتماعی، سیاسی و اقتصادیِ جامعهی کودتازده و خفقان موجود در کشور، به شیوههای مختلف، ب

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  ۴۰y.ir  مراجعه نمایید.

ه تصویر کشیدهاست.
۳-۳- حوادث تولد تا مرگ
اگر به زندگینامهی این شاعر برجسته، نظری افکنیم، بیگمان از ناکامیهایی که این زن در زندگی شخصی خویش و در زندگی اجتماعی متحمّل شدهاست، آگاه میشویم و خواهیم دانست که مسایل و حوادث میان توّلد تا مرگ، درسیطرهی زندگی فروغ، توانستهاند از او شاعری معترض بسازند. از این رو «رضا براهنی میگوید: شعر فروغ بی شک شعر اعتراض است و مایهی اصلی این شعر، زندگی فردی و شخصی و ذهنی اوست » (فرخ زاد،۱۳۸۱: ۶۲)
« فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه ۱۳۱۳ شمسی، در خانوادهای متوسط و کمتوجه به مبانی دینی و اعتقادی و باورهای سنتی به دنیا آمد. پدرش یک نظامی بود. از نوجوانی و به سودای دستیابی به رفاه بیشتر، از شهرستان تفریش به تهران کوچ کردهبود. پس از این که به عنوان یک افسر در ارتش رضاخان، منصب و موقعیتی کسب کرد، خانهای ارزان قیمت در خیابان امیریّه خرید. فروغ در این خانه، دوران کودکی و نوجوانی خود را سپری کرد. شش ساله بود که همانند تمامی کودکان پا به دبستان گذاشت » (تولایی تهرانی،۱۳۷۶: ۱۹)
فروغ میگوید: «پدرم، ما را از کودکی به آن چه که سختی نام دارد، عادت دادهاست. ما در پتوهای سربازی خوابیده و بزرگ شدهایم در حالی که در خانهی ما پتوهای اعلاء و نرم هم یافت میشود. پدرم ما را با روشی خاص که در ترتیب فرزندانش اتّخاذ کرده، پرورش داده بود.» (فرخ زاد،۱۳۸۱: ۱۴) پوران فرخزاد در گفتگو با نشریهی پروین میگوید: « مادرم بسیار مهربان بود، ساده، پاک و اخلاقگرا؛ امّا در عین حال بسیار سختگیر بود. همیشه تلاش داشت با برقراری یک دیکتاتوری، خواستههایش را تحمیل کند. رابطهاش با ما مثل فرماندهای با سربازهایش بود. پدرم یک افسر بود. شعرشناس و فرزانه، چند زبان هم میدانست؛ اما متأسفانه همیشه برای ما نقابی به چهره داشت. هیچ مهری به ما نشان نمیداد. در واقع دو نفر بود. یک شخصیتش افسری منضبط، مقرّراتی و شخصیت دیگرش، یک شاعر طبیعت پرست، احساساتی. از اختلاط این دو شخصیت، چیز جالبی به وجود نمیآمد. » (بیات، ۱۳۸۰: ۶)
فروغ در کودکی، روزگار سختی را گذراند. بعدها در مجموعهی عصیان که آزادانه به بیان اعتراضات فکری خویش، در مورد هستی و خداوند میپردازد، معترض به قانون جبر، به تولد خویش در خانواده و اجتماع اعتراض میکند. خانواده و اجتماعی که خود در انتخاب آن دخالتی نداشتهاست.
کی رهـایم کرده ای، تا با دو چشم باز برگزینم قــالبی خــود از برای خویش
تا دهم بر هر کــه خواهم نام مـادر را خود بـه آزادی نـهم در راه پای خویش
(فرخزاد،۱۱۵:۱۳۶۸)
« در سال ۱۳۲۵ پس از اتمام دبستان، برای گذراندن دورهی متوسطه به دبیرستان خسروخاوررفت» (یوسفی،۱۳۸۶: ۴۷) « بعد از پایان کلاس سوم دبیرستان، به هنرستان بانوان رفت و در آنجا خیّاطی و نقاشی را فراگرفت. خیلی خوب خیاطی میکرد و میگفت: وقتی از خیاطی برمیگردم، بهتر میتوانم شعر بگویم. یک وقتی شعر میگفتم، همین طور غزیزی در من میجوشید. روزی دو سه تا توی آشپزخانه، پشت چرخ خیاطی، خلاصه همین طور میگفتم، خیلی عاصی بودم، همین طور میگفتم» (فرخزاد، ۱۳۸۱: ۱۴)
« فروغ به نقاشی هم علاقهی فراوان داشت و در دوران تحصیل در دبیرستان و هنرستان، همیشه از درس نقاشی، نمرهی خوب میگرفت و به دلیل همین اشتیاق و علاقه بود که بعدها وقتی فرصت پیدا میکرد، مدّتی را صرف یاد گرفتن نقاشی کرد.» (تولایی تهرانی،۲۰:۱۳۷۶) «یکی دو ماه پیش از مرگش، دوباره علاقهی بسیار به نقاشی پیدا کرده بود. رنگ و بوم خرید و دو تا تابلوی رنگ و روغن کشید که یکی از آنها پرتوهای از حسین، کودک یک مادر جذامی بود که فروغ او را از تبریز به همراه خویش آورد و بزرگش میکرد.» (اسماعیلی، همکاران،۲۳:۱۳۸۳)
« فروغ خیلی زود ازدواج کرد. او به عقد پرویز شاپور درآمد. پرویزشاپور نوهی خالهی مادر او و ۱۵ سال بزرگتر از فروغ بود» (تولایی تهرانی،۱۳۷۶: ۱۹) « در امرِ ازدواج فروغ با شاپور، ظاهراً هیج نوع زور و اجباری در کار نبودهاست. او خود عاشق میشود و با میل و رغبت، تن به این وصلت فامیلی میدهد. برادر فروغ میگوید: این من بودم که نامههای عاشقانهی فروغ را برای پرویز میبردم.» (همان،۱۹) و همین گوشه از بیوگرافی او باعث شد تا فروغ بعدها در دو مجموعه اسیر و دیوار، قسمت اعظمی را به اعتراضات عاشقانه خود با محتوای سوز و گذار هجران و فراق ازپرویز اختصاص دهد و برای نخستین بار از معشوق مرد سخن بگوید و در جامعهی سنتی آن زمان، در مقابل سیل اتّهامات و طعنههای روشنفکرنمایان و مزوّران، قرار بگیرد که همین موضوع، فروغ را به واکنش اعتراضی علیه آنها وا میدارد که بخش قابل توجهی از اشعار اعتراضی او را فرا گرفته است.
آن چه باعث شد که فروغ، زود قدم در زندگی زناشویی بگذارد، کمبود محبتی بود که در خانه احساس میکرد. او در نامهای به پرویز، قبل از ازدواج مینویسد:« تو نمیدانی تصورکنی که من تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم. من در زندگی خانوادگی، هیچ وقت خوشبخت نبودهام و هیچ وقت از نعمت یک همصحبت حقیقی برخوردار نشدهام» (شاپور،۱۳۸۷:۱۳) یا در نامهای دیگر مینویسد: « میدانم که خیلی بدبختم، اگر نتوانستم بعد از تو زندگی کنم و مرگ را ترجیح دادم، تو هرگز ملامتم نکنی؛ زیرا وقتی انسان مایهی زندگیش را از دست داد، ناچار است بمیرد، زندگی، بیوجود تو برای من ارزشی ندارد.» ( همان،۹۷)
«خود فروغ درباره ازدواجش، بعدها میگوید: آن ازدواج مضحک در شانزدهسالگی، پایههای زندگی مرا متزلزل کرد.» (فرخزاد،۱۳۸۱: ۱۵) او در
شانزده سالگی ازدواج کرد؛ در حالی که او ازوداج را اسارت میدانست و حلقهی ازدواج را حلقهی بندگی و خود او در شعر حلقه، این اعتراض را این چنین به تصویر کشیدهاست:
دخترک خندهکنان گفت که چیست
راز این حلقهی زر؟
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفتهاست بگو؟
راز این حلقه که در چهرهی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
حلقهی خوشبختی است، حلقهی زندگی است
روزها گذشت
روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید
وای این حلقه که در چهرهی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقهی بردگی و بندگی است. (فرخزاد،۶۴:۱۳۶۸)
این تصویری است که فروغ از ازدواج دارد. این شعر که در اوج جوانی و احساسات، در مجموعهی اسیر به چاپ رسیده، در قالب یک اعتراض شخصی با گرایش فیمینیسمی در حوزهی مردسالاری نمود پیدا میکند. احساس اسارت و بندگی، همواره با او بود و شاید همین احساس، باعث شد وی خوشبختی خود را در خارج از چهار چوب خانواده بیابد. او تا پایان عمر همین تلقّی را از زندگی زناشویی و ازدواج دارد و در مجموعهی تولدی دیگر هم، صحبت از «پیوند سست دو نام و همآغوشی در اوراق کهنهی دفترها میکند و آن را محکوم میکند» (تولایی تهرانی، ۱۳۷۶: ۲۰) « مرد در نظر فروغ، موجودی است خودخواه و از خودراضی که به ناحق، حقوقی برای خود قائل شده… فروغ، زن را موجودی اسیر میداند و این اسارت زن، ناشی از خودخواهی مرد است و تمام گناه این اسارت، برگردهی مرد سنگینی میکند » (همان،۲۰)
بیا ای مـــرد ای موجود خود خواه بیــا بگشــای درهــای قفس را
اگر عمــری به زندانـــم کشیدی رهـا کن دیگرم ایـن یک نفس را
(فرخ زاد،۳۴:۱۳۶۸)
« فروغ، ازدواج چشم بسته و ماجرای خود را نوعی بی عدالتی، میدانست او خیال میکرد که مرد برای او بیگانهای ستمگر است، شهوترانی خودخواه است که وجود او را تنها برای کامجویی میخواهد و بس. و او طعمهی خسته و زخم خوردهای در دست مرد خواهد بود.»(تولایی تهرانی،۲۱:۱۳۷۶)
ازوداج زودهنگام او و به تبع آن سوز و گذارهای حاصل از عشق و سپس عصیان او علیه تمامی مردان، باعث شد تا اشعار اعتراضآمیز شخصی عاشقانه و سرودههای اعتراضآمیزی بر علیه مردان، بخش گستردهای از دو مجموعهی اسیر و دیوار را در بربگیرد.
«زندگی مشترک پرویز شاپور با فروغ چهار سال به طول انجامید و حاصل این زندگی پسری بود که بر او نام کامیار گذاشتند. این چهار سال از زندگی فروغ بیشتر در پردهی ابهام قرار دارد و خود پرویز نیز کمتر در این مورد سخن گفتهاست؛ اما آن چه قابل فهم است اینکه کینهی برنشسته در دل شاپور از فروغ، چنان عمیق و ریشهدار بود که پس از جدایی، حتی اجازهی دیدار کامیار را هم به فروغ نداد. او میکوشید تا بین فروغ و کامیار فاصلهای عظیم ایجاد کند.» (مرادی کوچی،۱۳۸۴: ۱۵)
پوران فرخزاد در نشریّهی پروین در مورد علت جدایی شاپور از فروغ میگوید: « پرویز با آن که اهل کتاب بود و با ذوق؛ ولی مثل همه مردهای شرقی دوست داشت همسرش زن خانهدار باشد، طبیعی و ساده. او نمیتوانست روحیات فروغ را تحمل کند و بیشتر هم فوران شعر فروغ بوده. من خیلی فکر کردم آیا این جدایی درست بود؟ آیا نمیشد فداکاری کرد و ماند؛ اما در آن صورت فروغی که در شعر طلوع کرد، دیگر به وجود نمیآمد و به یک زن سرخوردهی خانه تبدیل میشد» (بیات،۱۳۸۰: ۶)
فروغ در نامهای به پرویز مینویسد: « تو نمیدانی من چقدر دوست دارم بر خلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم؛ ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود میکند. روح من، وجود من و اعمال من در چهار چوب دیوارِ قوانین سست و بیروح اجتماعی، محبوس مانده و پیوسته فکر میکنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم.» (شاپور،۱۳۸۷: ۲۰۶) در نامهای دیگر، فروغ مینویسد: « من همان طور که دیوانهی عشق وحشیانه، عجیب وغیر عادی خالی از نوازش و پر از خشونت هستم، همان طور هم دیوانهی زندگی آزاد و بدون دغدغه هستم… من میدانم که تو بر عکس من طرفدار زندگی آرام هستی ولی میتوانم بگویم که تو هم از این که مجبوری از اجتماع و محیط اطاعت کنی و پیروی کنی ناراحت هستی.» (همان: ۲۰۹)