و فریادا، چه بیهودهست این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان
چه بیرحمند صیادان
نهان شد، رفت از این نفرین شده، مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانهتر از هر چیز مردانند
آن آزاده، آن آزاد… (اخوان ثالث، ۱۳۸۶: ۲۳۹)
و همین فروغ در اعتراض به دوری از تنها فرزند بیمارش، این چنین شکوه سرمیدهد:
نگـــــهم جسـتجو کــنان پرسید در کدامین مــــکان نشــانهی اوست؟
لـیک دیـدم اطـــاق کــوچک من خــــالی از بـــانگ کودکانهی اوست…
(فرخزاد، ۱۳۶۷: ۱۴۷)
۲-۵-۱-۴- اعتراض به پیری
با آمدن پیری، یأس و ناامیدی نیز در گسترهی ذهن و اندیشهی انسان، سایه میافکند. چنین انسانی احساس میکند به آخر خط رسیده و دیگر دستیابی به آروزهایش را امری محال میداند. چون اجل در کمین است و دیگر فرصتی باقی نیست و تصویر مقابل را تهی از آینده میداند. چرا که امید به آینده است که انسان را در گسترهی گیتی، زنده نگه میدارد. از سویی دیگر با مشاهدهی نشانههای پیری، یاد و خاطرهی دوران جوانی، در ذهن و فکر او تداعی میگردد و در این حال آنچه خود را فراتر از هر حالتی نشان میدهد حسرت است. حسرت از دستدادن لحظههای شاداب جوانی، او را به ناله و گله و اعتراض وا میدارد. فریدون مشیری در شعر دریا، ناله و شکوهی خود را از فرا رسیدن پیری چنین سرمیدهد:
آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه
در لابهلای موی چو کافور خویش دید
یک تار موی سیاه
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید
سی سال پیش، نیز در آیینه دیده بود
یک تار موی سفید!
درهم شکست چهرهی محنت کشیدهاش
دستی به موی خویش فرو برد و گفت وای!
اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان
بگریست های های! (مشیری، ۱۳۸۳: ۷۰)
۲-۵-۱-۵- اعتراض به تنهایی و غربت
لحظات زندگی برای هر انسانی که تنها در دریای غربت به سرمیبرد، سخت جانفرسااست. شاعرانی بودند که به علت قرار گرفتن در شرایط سختِ غربت، اقدام به سرودن اشعار اعتراضآمیزی کردند، تا شاید با سرودن اینگونه اشعار، اندکی از غم غربت را از ذهن و اندیشهی خود بکاهند. ناصرخسرو در قصیدهای در اعتراض به تنهایی و غربت. اینگونه شکوهی خود را به تصویر میکشد.
آزرده کرد کــژدم غربت جگر مرا گویی زبــان نیافت ز گیتی مگر مرا
در حال خویش هـمی ژرف بنگرم صفرا همی برآید از انـده به سر مرا..
. (ناصرخسرو، ۱۳۸۸: ۱۱)
۲-۵-۱-۶- اعتراض به فقدان آدمیت
در جامعهای که ساقههای سبز صداقت شکسته میشوند، غنچههای نورس امید، خنده به لب وا نکرده، میمیرند، سرو بلند قامتِ راستی سر به خاک غم میسپارد، رنگ چهرهی زمین میرمد و به هر انسانی که میرسی در پشت خندهی خویش، حیلهای را نهفته است، بیگمان آنکس که انسان است و از احساس سرشار،گاه از فقدان عشق شکوه میکند، گاه از فقدان نان شب و گاه از فقدان مهر و محبتی دم میزند که بیاعتنایی و بیمروّتی، آن را به آتش کشیده و تنها خاکستر بهجا مانده، نفرت و انزجار است. در این جامعه، دیگر صحبت از پژمردن یک برگ نیست، گفتگو از مرگ انسانیت است. حافظ در بیتی زیبا در اعتراض به فقدان انسانیت، پدیدار شدن آدمی را در این عالم خاکی، غیر ممکن میداند و اینگونه این اندیشه و عقیده را به تصویر میکشد:
آدمی در عــالم خاکی نمیآید به دست عــالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی
(حافظ،۵۷۶:۱۳۸۲)
مهدی اخوان ثالث نیز در شعر زمستان اینگونه ناله سرمیدهد:
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است…
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است… (اخوان ثالث، ۱۳۸۶: ۱۰۱)
فریدون مشیری نیز در شعرِ از خدا صدا نمیرسد، با خطاب قرار دادن ستارگان و با آگاه ساختن آنان از ویژگیهای منفی انسان و دوری آنان از بشر، این گونه نبود انسانیّت ومروّت را به سوگ مینشیند:
…. ای ستاره!

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.