همچوما روزگـــــار مخلوط است گــــله کردن از روزگــار خطاست
گــله از هیچ کـــــس نباید کرد کز تــن مـاست آنچه بر تن ماست
(همان:۲۴۵)
۲-۵-۱-۲- اعتراضات عاشقانه
«واژه عشق مأخوذه از عشقه و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند. چون بر درختی پیچد آن را خشک کند و همین حالت عشق است. بر هر دلی که جاری شود، صاحبش را خشک و زرد کند.» (نوربخش،۳۳:۱۳۸۴) از این تعریف همین بس که جوهرهی اشعار عاشقانه، اعتراض است. روشن و آشکار است که عشق و حالات عاشقان، موضوعی همگانی است و در میان جوامع و نسلها به گونههای متفاوت خود را نمایان میسازد. اگر چه این واژهها همیشه با سوز و گداز عاشقان و نالههای شبگیر همراه بوده است؛ ولی اگر این موهبت الهی نبود، نیمی از ادبیات جهان، یا اکثر آن در پردهی ابهام و پوشیدگی میماند و مجال بروز نمییافت. نخستین بیت از غزلیّات حافظ را میتوان معترضترین شعر عاشقانه و عارفانه دانست. این بیت، تمامی ناکامیهای راه عشق از جمله فراق و هجران، بیوفایی و جفاکاری معشوق، سختی و دشواری راه عشق را به تصویر میکشد.
الا یـــا ایهاالســاقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
(حافظ،۶۱:۱۳۸۲)
«آغاز عشق یک جرقّه است، تلاقی دو نگاه، به دنبال لرزشی آرام در حاشیهی دل، نامحسوس و مبهم. در این مرحله، همیشه نوعی آرامش، امید و سهلانگاری نهفته است، در این مرحله، عشق، شبیه تفریح است و شاید به جای استفاده از واژهی عشق بهتر باشد آن را خواستنی مبهم بنامیم. یک نوع بازی فرحزاد. چیزی است در دریف هر عامل دیگری که به انبساط خاطر آدمی منجر میشود. نظیر رفتن به کوه، نشستن در کنار رودخانه، قدمزدن در حاشیهی جنگل، رفتن به سینما و تماشای یک فیلم. چشم، مو، رو، ابرو و دیگر مظاهر جسمانی او شکل میگیرد و هر چه میگذرد از حیث زیبایی و دلربایی و منحصر به فرد بودن، مزایایی میشود که او را از هم نوعان ممتاز میکند. این مرحله را میتوان مرحله هیجان دانست. این دوران پر از مرایح مکرر، از عناصر جسمانی معشوق است.» (ثروت، ۱۳۸۷: ۳۶)
در این مرحله هنوز عاشق از تعصّبات منفی و دردسرآفرین حادثه آگاهی ندارد. خوشحال است و امیدوار. با نگاه محبتآمیز معشوق، خود را مهم دانسته. احساس میکند اکنون ارزش یافته است. بدین ترتیب، افق دوردست در نظر او روشن و آسمان صاف و خوشرنگ است. هنوز از صاعقهی طوفان و سیل، خبری نیست. رفته رفته این برابری و همسری، جان خود را به فروتنی و تواضع و اظهار ضعف و عجز و زبونی و بندگی میدهد. عاشقان در برابر حسن بیپایان دوست، در کمال خواری و خاکساری، زانو میزنند. قدرت خداوند عشق، هر روز فزونی مییابد و عشق و محبت که عبارت از علاقه و دلبستگی متقابل بود، از سوی معشوق به ناز و از جانب عاشق به عجز و نیاز تبدیل میشود. خداوندِ عشق، صورت شیری قوی پنجه و خونخوار به خود میگیرد و فاش میگوید: هر که از جان گذرد، بگذرد از بیشهی ما. راه عاشقی هر روز صعبتر میشود و در ره عشق، از آن سوی فنا صد خطر پیش میآید و در چنین شرایطی است که هجران، بلای خانمانسوز عاشق میشود و عاشق یکپارچه درد و ناله و غم میشود و سوز و گذارهای درونی خویش را در قالب شعر اعتراض عاشقانه به تصویر میکشد.در این دوران است که مجنون عامری از عشق لیلی دیوانه میشود و سر به بیابان میگذارد و سرانجام برگور معشوق جفاکار خویش، جان میسپارد. در این هنگام است که کوهکن، به محض شنیدن صدای شیرین از پس پرده، چون دیودیدگان در خاک میغلتد. چه بسیار شاعرانی که زخم خوردهی عشقند و دیگران را از عشق، این بلای خانمانسوز، منع میکنند. «جمال الدین عبدالرزاق، عشق را قهّار میداند و در لابهلای اشعارش به طرز زیبایی، آنچه را که عشق بر سر آدمی میآورد، بیان میدارد و پیوسته توصیه میکند که در هر حال و وضعی باید سنگ زیرین آسیا بود. آنجا که میگوید:
عاشــقی چیســـت؟ مبتلا بـودن با غـــم و محنت آشــنا بودن
ســـــپر خنجــر قــــدَر گشتن هــدف نـــاوک قضــا بودن
بند معشوق چــون ببست بــهپای از هــمه بنـــدهـا رهــا بودن
زیر بـار بـــلای او هــــمه عمر چونسـر زلـف او دوتــا بودن
آفتـــــاب رخـش چـورخ بنمود پـــــی او ذرّهی هــوا بودن
بـه هـــــمه محــنتی رضــا دادن از هــمه حــالتی جــدا بودن
گــر لگدکـوب صـــــد بلا باشی هـم چنان بــرســر وفــا بودن
عشــق اگـــر اسـتخوانت آب کند سـنگ زیــــرین آســیا بودن»
(برزگرخالقی،۱۴۲:۱۳۸۴)
این اعتراضات، در تمامی دیوانها به وفور یافت میشود. شاعری نیست که از هجریار ننالیده است. حتی شاعری چون«میرزازادهی عشقی در دوران مشروطیت، اینگونه از درد عشق مینالد:
نالهی من چون رسـد هر شب به گوش بیستون بانگ بــردارد کـه فرهاد و فغانش یاد باد
بیســتونِ فرهاد را هــرگز به مــن نسبت مده از زمین تا آسـمان فرق من و فرهاد باد
من به مژگان میکُنم آن کـــار،کاو با تیشه کرد صـد هزاران فرقِ ریزهموی با فولاد باد
(عشقی، ۱۳۷۵: ۱۲۵)
گاهی شاعر، تحت تأثیر هجران، فراق و جفاکاری معشوق قرار میگیرد و از معشوق روی برمیگرداند و در اشعاری به نام واسوخت، اعتراض خویش را نسبت به معشوق سرمیدهد. «مکتب واسوخت که شاخهای از مکتب وقوع میباشد به نوعی شعر اطلاق میشود که بر خلاف سنّت شعر فارسی، در آن، عاشق نسبت به معشوق بیاعنتاست. از او روی میگرداند و او را تهدید به جدایی و فراق و پییار دیگر رفتن میکند.» (شمیسا، ۱۳۸۱ :۲۲۴) این نوع ا
عتراض در اعتراضات عاشقانه، شدیدترین نوع اعتراض است. شهریار در اعتراض به معشوق،رویگردانی خویش را اینگونه به تصویر میکشد:
برو ای تــرک که تــــرک تـو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پـای تو من سـر کردم
عـــهد و پیــمان تو بـا مـا و وفـا بـا دگران ساده دل مــن که قسـمهای تو را باور کردم
بهخــــدا کـــافر اگر بود به رحـم آمده بود آن همه نــاله که مـــن پیش تو کافر کردم
(شهریار، ۱۳۸۹: ۲۹۶)
در شعری دیگر« فرخی سیستانی در اعتراض به معشوق خود، از او روی میگرداند، او را مورد عتاب قرار داده و نازش او را شرمگین دانسته و حتی او را تهدید به ترک کردن میکند:
مکن ای دوســت به مـــا بد نتوان کرد چنین به حدیثی مـــرو از پیش و به کنجی منشین
چند از این خشم، جز از خشم رهی دیگر گیر چند از این ناز، جز از نــــاز طریقی بگزین
کودک خــــــرد نیی تـو که ندانی بد و نیک نـاز بســــیار ندانی کــــــه نباشد شیرین
گر مثل چشــــم مرا روشنی از دیدن توست خشـکم نــــــاز تو باید که بدانی به یقین
مر مرا شـــــــــرم گرفت از تو و نازیدن تو مرتو را ای دل و جان شرم همی نایداز این
بیم آن است که جــــــــای تو بگیرد دگری آگــهت کردم و گفتم ســــخن باز پسین» . (رزمجو،۸۴:۱۳۹۰ )
۲-۵-۱-۳- اعتراض به مرگ یا دوری از عزیزان
در ادبیات فارسی، اعتراض و اظهار اندوه از مرگ کسی، در شعر رثاء نمود پیدا میکند. «رثاء در لغت به معنی گریستن بر مرده و ذکر نیکوییهای اوست و رثاییه، قصیده یا چکامه و به طور کلی شعری است که در سوگ مرده سروده میشود.» (رستگار فسایی،۱۷۲:۱۳۸۰) بهترین نمونهی این شعر اعتراضی را میتوان در قصاید خاقانی یافت. «خاقانی در غم از دست دادن فرزندش، همه را به گریستن میخواند تا سرِخوناب جگر بگشایند و سیل خون را از ناودان مژه فروریزند.» (استعلامی، ۱۳۸۷،جلد۳۲:۱)
صــبحگاهی سرخـوناب جگر بگشایید ژالــهی صبحــدم از نرگستر بگشایید
دانه دانه گــــهر اشــک ببارید، چناک گره رشـتهی تســـبیح ز ســر بگشایید…
(همان: ۵۳۹)
مهدی اخوان ثالث، در اعتراض به مرگ فروغفرخزاد، این چنین بر مرگ میشورد:
…چه بیرحمند صیادان مرگ، ای داد